تبليغاتX
سلام بر خورشید

بچه ها یه خبر خوب برای همهتون دارم !! از این به بعد می تونین از مطالب پر بار من (هم) نهایت استفاده رو بکنین  چون فهمیدم مشکل اینکه من نمی تونستم پست بنویسم از کجا بود و به لطف کَرم الهی تونستم با همت ورزیدن و توکل بر باری تعالی و کلی کارای دیگه حلش کنم!  البته مشکل فقط این بود که من باید به جای اینکه رو این کلیک کنم رو اون کلیک می کردم!!    می دونم که الان از این خبر خوشحال کننده همتون دارید با دمتون گردو می شکونین و در پوست خودتون نمی گنجید! لطفآ احساسات خودتون رو کنترل کنید چون واقعآ راضی نیستم به خاطر من خدائی نکرده بلائی سر کسی بیاد! (  از بس منو تحویل نمی گیرین  خودم باید جور شماهارو بکشم!  

 

و اما قصد کلی من از نوشتن ای پست: فقط می خواستم امتحان کنم ببینم حالا واقعأ پستم می ره یا نه!!   => همتون سر کارید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 مهر1386ساعت 18:29  توسط ضحی  | 

سلام دوستان ...
خواستم یادآوری کنم .. تو اردو که همه شماره داشتن .. نمی دونم چی شد که من شماره نداشتم ... برا همین من تهی بودم !!! همون موقع که همه هم ریخته بودن تا آب بگیرن هی سارا جلو معد.... صدام می کرد .. خانم تهی !!! .. خب من عادت به این اسم نداشتم .. اصلا نمی فمیدم .... بعد معد... به سارا گفت .. چی ؟؟ .. ولی جالب بود .. دیالوگ ها این جوری بود ... خانم 6 ؟؟؟ .. بله 5 ؟؟؟ .... ولی من اونروز اعصاب نداشتم ... زیاد بهم خوش نگذشت .. فقط تو راه اومدن تو اتوبوس شکلات آب شده ی گند .. ریخت رو منا ... اینو دوست داشتم ... بیچاره منا ...
بچه ها .. من تست های حسابانم مونده ..... حوصله ندارم !!!!!!!!! ....
نگار .. بعدش کوفتت شه .. به ما که هنوز کیک ندادی ... شکلات حساب نیست .. من آلان هوس پیتزا کردم !!! ...
دیوووووووووووونه شدم .... سارا فکر کنم بفهمه من آلان چه حالتی دارم .... حوصله ندارم خب !!!
فرزانه .. تو هم کوفتت شه رفتی عروسی ... مای بدبخت رفتیم مدرسه .... الهی تو گلوت گیر کنه ....

همین ...

یاسمن تو هم اگه یه بار دیگه فینگیلیش بتایپی .. همین دمپایی که آلان پامه رو می کنم تو حلقت ....

برین دیگه .... اه ه ه ه ه ه ه !!!


+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386ساعت 20:14  توسط فاطمه  | 

حال شما؟احوال شما؟میدونم که بعد از ۲ هفته دلتون برای پست من پر میزد!!!!خداییش تو  moodنوشتن نبودم.ولی یه چیزایی بود که دلم نمی یاد موندگار نشن!همون طور که می دونین (شایدم ندونین)۱ شنبه رفته بودیم اردووووووو!!!!!از اونجایی که قرار گذاشتیم نگیم کجا رفتیم(آخه شاید دل بقیه بسوزه!!)فقط می گم اردو.عجب جایی بود این اردوووووووووووو!سرتونو درد نیارم!یه سوتی گنده (یا صوتی یا ثوتی)دادیم منو مونا .راستش برگشتنه همه تشنشون بود.اتوبوس ما ۳وما (که از ترس این که پیش خانم تق..... نیفتیم و همایش چرتمونو نقد کنیم رفتیم توش)که توش چند تا ۲ومی هم بود قرمز بود با خط های زرشکی.من و مونا دیدیم دم یه اتوبوس که زرشکی بود با خط های قرمز دارن آب می دن!واقعا نمی دونم چرا فرق این ۲ تا رو نفهمیدیم!مونا وایستاده بود هی می گفت:آب های مارو نخورین!آب مال اتوبوس ماست.من دیدم کسی بهش توجه نمی  کنه!!!!!!!با غرور و افتخار سرمو گرفتم بالا و گفتم:برید کنار من می خوام برم تو اتوبوسمون!دیدم یه جوری بهم گاه می کننا!خلاصه رفتم بالا و گفتم :از دست این اول دوما که آبای مارو تموم کردن!سرمو آوردم بالا و ..................چشمتون روز بد نبینه!وایستاده بودم بین یه گله دومی!اول گفتم همون اتوبوس خودمونه که دوماش زیاد شدن اما وقتی پرسیدم:کسی منو       می شناسه؟!با صورت های متحیر دوما رو به رو شدم!نگو ضایع شدم!مونا همواره داد میزد که از آب های ما نخورین که خبر ضایع شدنمون به گوشش رسید!خلاصه یواشی از اون لا در رفتیم!!!

بعدشم برا اين كه 15 تامون (بزغاله ها)گم نشيم شماره گذاشتيم!البته چون من و مونا مي خواستيم هر دومون 1 باشيم هر كدوم شديم 2/1 كه رو هم بشيم يه بزغوله!!!!نمي دونم چرا من مثلا ميگفتم بزغاله 8 (فرزانه)گم شده آدماي از همه جا بي خبر بد نگاهم مي كردن؟!!!!!!

راستي تولدم مبارك!!!!!!!!!!!

امروز تولدم بود.ولي از اونجايي كه قرار بود اين 14 تا ..... رو تو رستوران.....برگر(تبليغ نشه!)مهمون كنم هنوز ازشون كادويي دريافت نكردم!و اما خانواده:

مامان جونم يه همبرگر برام خريد

بابا جونم يهو يادش افتاد و گفت:تولدت مبارك!!!

برادر بزرگم يه هات داگ برام خريد و كوچيكه يه كيك شكلاتي!

              خواهرمم كادوش مثل بابام تكراري بود!!!!!!!!!!!!!!!

(البته کادوی اصلی رو نمی گم که دلتون نسوزه!!!)                                                                                                                      

 بی خودی نیست فاطمه میگه:

ما سر خورده ایم!!!!!!!!!!!!!!!  

اینم کادوهام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 18:54  توسط نگار  | 

هه...دلم نیومد ترکتون کنم...یه مطلب می ذالم که خودم خوشم اومد.از همین اولم بگم که دزدیه...حالا نمی دونم تکراری هست یا نه؟!!

دیگه همینه که هست....

سال 1332

دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف
هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره
زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين
زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه
شوهر خوب پيدا كنه.
مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره!

سال 1342
پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و
چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من
دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو
شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما
بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي
گويند؟
مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل
و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت نگير...
بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر
قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر
ما كم نكند!

سال 1352
فريادِ مردِ خانواده تمام كوچه را پر مي كند: چي؟! مي خواهد برود سرِ كار؟!
يعني من اين قدر بي غيرت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بيآره تو خونه؟ پس من
اينجا هويجم؟ مگر اين كه بابت اين بي آبرويي از روي نعش من رد شويد...
كسي از روي نعش مرد خانواده رد نمي شود ولي دختر خانواده هم چند ماه بعد با
وجود غرغرهاي پدرش بالاخره سر كار مي رود. صداي مادر خانواده به گوش مي رسد:
مرد، خدا تو را براي ما حفظ كند!

سال 1382
مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه آمدي خواستگاريم، گفتم دلم
نمي خواهد زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش كند، گفتي دورهء اين اٌمٌل بازي
ها گذشته، ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به
نامم كن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتي، حالا هم مي گويي
بنشينم توي خانه بچه داري كنم؟


زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم
بابت كرايه تاكسي، خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمهء ماشينت مي رود.
حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگه داري كني هم خرجمان كم مي شود هم بچه
مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمي برد... آفرين عزيزم ...
خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد...

سال 1482
زن خانواده: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودي. مثلا توي دوستانت به روشن فكري
معروفي. آخه چه اشكالي دارد؟ اين همه سال ما زن ها بچه دار شديم حالا به كمك
علم چند وقتي هم شما مردها از اين كارها بكنيد. اصلا مگر نمي گفتي جد بزرگت
هميشه مي گفته: چه مردي بود كز زني كم بود؟
پس از مقداري بحث منطقي مرد بالاخره قبول مي كند و نه ماه بعد وقتي بچه بغل
وارد خانه مي شود زن با عشوه مي گويد: مرد ... يعني سايه تو تا كي بالاي سر
ماست؟

سال 1582
چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حاليكه سبزي پاك مي كنند آهسته مشغول تبادل
نظرند.
- آره... مي گويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست...
- حق با آقا جمشيده... ببينيد اين زن ها چقدر از ما سواستفاده مي كنند؟ تا
وقتي خونهء بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها را ياد بگيريم و توسري
بخوريم، بعدش هم بدون مشورت زنمان مي دهند و زنمان هم مارا استثمار مي كند...
- خب مي گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسم است و...
در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گِل سبزي كشيده مي
شود! زن مي گويد: خدا سايهء شما مردها را از سر سبزي ها كم نكند!


سال 1882
راديو، موج
FM، شبكهء پيام (صداي يك خانم)
بااعلام ساعت نه شب شما خانم هاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار مي
دهم. به گزارش خبرگزاري بانوپرس دقايقي قبل سايهء آخرين نمونهء نادر از جنس
«مرد» از روي كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخهء

زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي توان
پيدا كرد. ساعت 9 و 15 دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما خانم هاي عزيز
خواهم بود. دينگ دينگ!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 18:33  توسط فرزانه  | 

  

 

 اینا رو ببینین چه جیگلن!!!
کاش برا روز مسابقه  اینارو می ذاشتم.....
اینارم می ذارم محض تماشا!!!
                           

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 18:3  توسط فرزانه  | 

سلااااااام!

امروز عجب روز جلبی بود....!!

اول که وارد مدرسه شدم نگار گفت فرزانه فرزانه!!! گفتم چیه چیه؟؟گفت می دونی تجربیا الان امتحان دارن؟؟؟؟؟؟می خواستم خفش کنم.......حالا اون هیچی ..شب قبلش کلی پیش حورا قپی اومدم که موازنه کردن رو فول فولم....یه معادله گذاشت جلوم ...اونقدر چرت و پرت براش بافتم که خودش نشست سر صبر برام توضیح داد!!!!(یه کوشولو پیار داغشو دست کاری کردم...!!)

رفتم سر جلسه امتحان..هه هه یه سوال بود توش پیوند دوگانه داش ..از اول تا آخر امتحان من مسگل فکر می کردم این مساویه...هی نگاش می کردم...کلمو کج می کردم...زور می زدم....هیچی!دریغ از یه فسفر که بخواد طی واکنش سوختن(که می دونین سریعه!)برام بسوزه......اکسایشم قبول داشتم...اما دریغ ....هی...بگذریم .....فایدش اینه که من بستنی برا کسی نمی خرم....می دونین چرا امروز اینجوری شد؟؟؟؟چون تولد اسگل ترین دختر روی زمین نگار جووووووون بود!!!نگار تفلدت مبالک...همیشه نحسیتو نشون می دی عییزم!!!

سر پژوهش جاتون خالی الاف بودیم....رفتیم اتاق کامپیوتر....تو گوگل سرچ(!!!!!) کردیم ...اونم چی؟؟؟

ساعت سواچ....مدل گوشی سونی اریکسون....تام کروز!!!...برد پیت.....خلاصه...پژوهش پر باری انجام دادم!!!تازه اینارو وقتی انجام دادم که مثلا خیی اکتیو بودم!!!اولش  با ضحی ط رفتم جیم جیم بگیرم(زنگ خورده بود)دیدم یه اولی داره برا یه هیئت سفارش جیم جیمو ساندیسو اینا می ده...پرسیدیم چی داری؟؟؟گفت کرمانی..گفتم قبول باشه!!!یه 2 ساعت اونجا وایساده بود..اومدم تریپ  کلاس سومی بیام نصیحت کنمو اینا گفتم خب می خوای بری؟؟؟رات نمی دها......مات نگام کرد گفت خب نده.....که چی؟چی می شه؟؟؟

اینا جداً اولن؟؟؟ما شالله خدا زیادشون کنه///چه پر رو و بیییییییییییییییبن!!!ما اول بودیم کی ازین روها داشتیم....آدم چه چیزا که نمی بینه!!!!می بینی زری جون......یه الف بچه وامیسته تو روت چه ها که نمی گه!!!ما که به سن اونا بودیم...ازین حرفا می زدیم با قاشق دهنمونو جیییز می کردن..یه دونم می زدن یه جامون....حالا وارد جزئیات نمی شم.....!!!

خلاصه نشستیم با برو بچه های تجربی به به لومبوندیم که یهو چشت روز بد نبینه دیدم معدن....مثل این که جن گرفته باشه....با یه ژکند شوشگل......جلو چشامه...می گه بجه ها شما مگه پزوهش ندارین؟؟؟می دونین ما چکار کردیم؟؟؟رومونو کردیم اونور که مثلا تو رو نئیئم و بلند می گفتیم بریم اب بخوریم بریم......خلاصه صحنه ازون ضایع تر ندیده بودم.....

آها امروز آمار تست داشتیم...رفتیم با یاسمن و زهرا گاج آمار گرفتیم بخونیم....یه کمشو خوندیم و زنگ خورد...برگه رو داد دیدیم همونارو داده!!!منم یه سری هاشو حفظ کرده بودم///معلم دید ضایع شده برا این که ما رو اسگل کنه گفت بچه هاااااااااااااا هر کی زود تر داد!!!!!........

سر کلاسم  موبایلش زنگ زد...واااااااااااای....یه آهنگ قریه داهاتی..ازونا که به درد اسگلا می خوره تا.....منویاسمن به زور خودمونو رو صندلی بند کردیم!!!!من که نتونستم جلو خودمو بگیرم هی زیر لبی می گقتم ماشالله..N Aggressive (14)...ماشالله آها N Aggressive (14)N Aggressive (14)آها...ماشالله....!!!N Aggressive (14)Headphone

آها به مناسبت  تفلد نگار جوون با زری کلی چوکلیت های شوشمززه خولدیم...

راستی اینم بگمو برم....

من تا شنبه زیختتونو نمی بینم!!هی هی هی !!!می رم علوووسی.N Aggressive (32)..N Aggressive (21).به کسی نگینا.N Aggressive (31)..شاید بجوام کار الیاسی N Aggressive (10)انجام بدم بگم اوخم که نمی یام.....با عربی و معلم جیگلش خوششششش باشین.....هه!N Aggressive (33)N Aggressive (45)

فعلا بای بای...نظر یادتون نره یه موقع....هر کی نده اسکل نیس!!!N Aggressive (33)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 17:44  توسط فرزانه  | 

سلام دوستان .. فاطمه می باشم ... من از دوشنبه هفته پیش قرار بود که بیام و گزارش کلاس شیرین شیمی رو بدم .... خب عزیزان ... همونطور که میدونید کلاس شیمی دیوانه کننده است .. به معنای واقعی کلمه دیوانه کننده ... خیلی افتضاحه .. گنده ... با اون معلمش ... چهار شنبه هفته پیش من و مهسا ردیف دوم اون ته نشسته بودیم ( قابل توجه است که ما 15 تا هر روز پیشه یکی می شینیم ... همین جوری هر جا خالیه می شینیم ... برا همین هم هر روز بغل دستیامون فرق دارن .. البته شرطه که تو دو ردیف اول باشه .. کنار پنجره .. بذگریم .. داشتم می گفتم .. هی میپری تو حرفم .... بچه تو ادب یاد نگرفتی تو حرف بزرگترت نپری ؟؟؟ لا ال.. الا ال... !!! آدم این دور و زمونه چه صحنه ها که نمیبینه .. والا... به خدا .. مگه همین دختر اقدس خانوم نبود ... شمسی جون نمی دونی ... بگم باورت نمی شه .. صاف صاف تو رو مامانش وایساد گفت من این پسره رو میخوام ... حالا فکر کرده چه آشه دهن سوزیه ... یارو کارگره !!! .... ) چی می گفتم ؟؟؟ آهان ... پیشه مهسا نشسته بودم ..( مهسا تو ما 15 تا نیست البته ) ...نگار و حورا هم جلو ما بودم ... این معلمه هم که یک بند حرف می زد ... اصلا فکر اعصاب ما رو نمی کرد ... تازه با چه سرعتی حرف می زنه !!!! به قوله نگار 10 به توان 3 کیلومتر بر ثانیه ... داشتم دیوونه می شدم ... من و مهسا هم ویره مسخره بازیم گرفته بود ... یه دونه از این کاغذ چسبیا ورداشتم روش نوشتم ... نگار اسکل .... خواستم بچسبونم پشته نگار .. نمی چسبید ... مهسا می گفت .. برو محکم بغلش کن ، عزییییییییییییزم... بچسبه !! .. من یهو زدم زیره خنده .. کله ی گرام رو انداختم رو میز ... بلند کردم دیدم معلمه بهم چشم غره رفت ... بعد بیچاره سارا س ( یه سارا دیگه ) پا تخته بود درس جواب بده .. بلد نبود ... معلمه یهو قاطید .. فجیع ... زد رو میزش .. داد می کشید .... " همینه دیگه ... می شینید حرف می زنید .. می خندید .. میاین این بالا بلد نیستید درس جواب بدید " ... بدبخت سارا س .. اینقدر عذاب وجدان گرفتم اونو دعوا کرد ... بعد همه ساکت شده بودیم بعدش .. یکی از بچه ها بلند شد یه سوال پرسید ... معلمه هنوز قاطی بود .... گفت .. " بشین حرف نزن .. نخند .. درس رو گوش کن تا جوابتو بفهمی ... من نمی یام یه چیز رو 3 بار بگم چون شما حرف میزنید !! " ... خوب شد دقیقا حرفش خشک نشده بود .. زنگ خورد .. ما هم با فراغ بال رفتیم حیاط .. شاد بودیم ... انگار نه انگار ... من که هی می گم ... این چیزا ارزش نداره ... حال رو بچسب .. خوش باش عزیز .. این دیگه این روزا و لحظه ها تکرار نمی شه .. ببینم ... یادداشت برداشتی دیگه ؟؟؟ ....

از شیمی بگذریم .. هندسه از همه خداییش بدتره معلمش .. تا حالا نشنیدم یکی بگه از این یارو خوشم میاد ... واقعا یه بیب ای یه در حد خودش ... فراتر از تصور .. هر کی رو که ردیف آخر نشسته باشه میگه از دفعه بعد با هم نمی شینید ... واقعا مشکل داره .. تا حالا .. نه من نه ضحی نمی تونیم پیشه سارا بشینیم ... مسخره است ....

سر جبر دفعه پیش از اول تا آخرش من و محیا خندیدیم ... ادای این منصور و غزل رو تو راه بی پابان در می آوردیم ... بیشتر غزل .. به خاطر سوراخ دماغای سه متریش ... غیبت نشه یهو .... محیا همچین استعداد داشت تو سوراخ دماغ گشاد کردن!!  ... من هی می گم این بچه حیفه .. هی بگید نه ...  زنگ بعدش عربی .. محیا اینقدر خسته شده بود از خنده .. گرفت خوابید !! ... اولش که خوابیده بود .. معلم اومد بالا سرش بلند شد .. معلم بیچاره هم گفت .. " بیدارت کردم ؟ " .. بعدش دوباره محیا خوابید .. معلمه از من پرسید .. "دوباره گرفت خوابید ؟ " .. منم که واقعا نمی دونم این هوش رو از کجا آوردم ... گفتم ... آره دیگه .. خیلی خسته بود ... دیگه نمی تونست بیشتر از این چشاش رو باز نگه داره !! ... معلمه بیچاره هم گفت .. " خدا رحمتش کنه !! " ...  صدای خنده ی زیرزیرکی بچه ها شنیده می شد ... جراحی و زینب که دقیقا معلم جلوشون بود .. صورتشون رو برگردونده بودن عقب . بیچاره ها داشتن ریسه می رفتن ... نمی تونستن هم  درست حسابی بخندن .. بیشتر از خنده ی اونا بقیه خندشون گرفته بود ... دیگه اینکه .. خوش گذشت .. جات خالی ...

منِ سومی ریاضی سرخورده ی بدبخت هم ک الآن واقعا از درد دارم می میرم ... از بالا تا پایین سمت چپ دورن دهنم ( الآن کانلا متوجه شدی کجا ؟؟) .. بخیه است ... بخیه هم نیست که .. طناب بوکسل اِ (همون جرثقیل)  !! خیلی کلفته ... یه دونش هم بلنده .. خیلی اذیتم می کنه .. همینه دیگه ... شما ها هنوز بالغ نشدین ... نمی دونین دندون عقل یعنی چی .. هنوز براتون تعریف نشده است ... بی خیال .. آقا ما رفتیم .. بهمون گیر دادن ..

 

شب خوش !!!

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386ساعت 21:15  توسط فاطمه  | 

من ضحی ام که دارم با استفاده از پست قبلی بالاخره بعد از یه هفته جون کندن ~x( یه پست می ذارم. به خودم هم گفتم که اگه این دفعه نشه دیگه من با بلاگفا هیچ کاری نخواهم داشت! توجه داشته باشيد که اين پست رو من دوشنبه نوشتم و شرح وقايع دوشنبه است. نهايت سعيَم رو هم کردم که پستش کنم ولي از اونجايي که بلاگفا اونقدر بي ... که اين چيزارو نمي فهمه، مجبوريد به حافظه ي کوتاه مدت خودتون مراجه کنيد. يعني از دوشنبه تا امروز رو فراموش کنيد (!)- آيا ممکن است ؟:-/ - و دوشنبه رو به خاطر بياريد !! -مي دونم سخته ولي به هر حال من سرش وقت گذاشتم و زحمت کشيدم . پس همينه که هست! تا اينو نفرستم پست جديد نمي فرستم. حالا چه بلاگفا بخواد الان سر عقل بياد چه يه سال ديگه! : "امروز علاوه بر خستگي ناشي از داد و فرياد ها و دوندگي نيمي از کلاس در ليگ باشکوه ديروز (يک شنبه)، خستگي تمام شب بيدار بودن (:| و جبر و هندسه نوشتن و زبان فارسي خوندن :-B هم رو دوش اکثر بچه ها (حداقل خود ما 15 نفر) به طور وحشتناکي سنگيني مي کرد ( :-O چه ادبي شد!! ) تاريخ: هنوز هيچ کس کتاب نداره -خدارو شکر وگرنه واسه امروز بايد تاريخ هم مي خونديم #:-S - شايعه رسيده بود که انگار به جاي 18/19 تا درس تاريخ امسال قراره کتاب تاريخ 25 تا درس داشته باشه :-S !! واسه اينکه به هر حال هر سال، سال گذشته تبديل به تاريخ مي شه و بايد توي کتابا بنويسن! بيچاره فکر کنم نوه و نتيجه هاي ما کتاباي تاريخشون يه 5-6 جلدي باشه :-B ! خلاصه زنگ تاريخ، اول 2/3 کلاس داشتند رو نويسي مي کردند بعد که خانم ش... بعد از چند بار غير مستقيم گفتن -به اميد اينکه با بفهميم- صراحتأ گفت بند و بساط کپي کردنو جمع کنيد، همه گفتن "حالا که نمي شه درس زنگ بعد رو نوشت، چه خوبه که بخوابيم" B-)!! و اين بود که وقتي از ته کلاس نگاه مي کردي نيمي از بچه ها کله ها رو گذاشته بودند ميز و نيمي ديگه همانطور در هوا داشتند چرت مي زدند (:| I-). اگه زنگ يه يه ربع بيش تر طول مي کشيد همه مي تونستيم صداي ناز خر خر کردن فاطمه رو بشنويم I-) !! حوصله ندارم بگم واسه چي ما همه به اين حال و روز افتاديم براي همين نوشتن شرح وقايع پريروز (يک شنيه -افطاري مدرسه) رو به يکي ديگه واگذار مي کنم O:-)!! بعد نوشت: نمي دونستم که مي تونم انقدر با ادب پست بنويسم، فکر کنم از عواقب نوشتن متن ادبي براي زبان فارسي باشه
+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 20:14  توسط محیا  | 

خیلی خوشگله..نه؟ فکر کردم یه رنگ و رویی به وبمون می ده!...(برای دیدن تصویر بزرگتر روش کلیک کنین) البته من خیلی نجوم دوست دارم که بلد باشم..ولی هیچی بلد نیستم! فقط می دونم که این یه سحابی خیلی خیلی خوشگله!

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت 18:11  توسط زهرا  | 

سلام!!
من بعد از ۱ هفته و اندی بالا خره اومدم یه سری بزنم!! می بینم که تو این مدت خیلی از من اسم برده شده!! محبوبیته دیگه!!! (هوع!!)

فرزانه (۵شنبه ۱۲ مهر): ببین ببین! اینقدر منو مسخره کردی!!! به سرت اومد! دو نقطه دی!!

زهرا (شنبه ۱۴ مهر): آره!!! کلی اون روز خوشال بودم که همه آبی، آبی می کردن!!! (ببخشید، این بلاگفا واقعنم قاطی داره!!  رنگاش نمیاد!!)

فرزانه (شنبه ۱۴ مهر): اگه من این نقاشیه رو نکشیده بودم، چی کار می خواستین بکنین؟؟!!! چه جوری قیافه های همدیگه یادتون می موند؟؟ ضحی و زهرا: از نظراتون مرسی!!!

نظرهای پست خودم (۳شنبه ۱۰ مهر): ضحی جون اشکال نداره... در ضمن اسمت یادت نمی ره......!!!!! [شکلک عصبانیت!!] --> مال من شکلک نداره....!!!!

خب... دیگه فعلن چیزی ندارم بگم... خیلی خوشحالم که دوباره به فضای گرم و صمیمی شما برگشتم.... متشکرم...!!! (آقا آقا... کی پخش میشه؟؟)

راستی... فیلمایی که داریم خیلی باحالن... فعلن که ۶ تا CD شدن!! واقعن که ما..........!!!!

در ضمن، یاسمن جون:

FINGLISH NANEVIIIIISSSSS!!!!!!!
+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 15:12  توسط سارا  | 

از اونجایی که به ما اسکلا اصلا نمی یاد که اسم وبلاگمون "سلام بر خورشید" باشه گفتم یه توضیحی درباره اش بدم.

"سلام بر خورشید" مجموعه ای از 12 حرکت در یوگا است که همه ی ارگان های بدن رو سرویس می کنه و کلا خیلی حرکت مهمیه.... یه دورش می شه شکل زیر:

  

 

اینجا هم به صورت انیمیشن نشون داده شده.

ما تابستون که کلاس یوگا می رفتیم فکر کردیم اسم های حرکت های یوگا چقدر قشنگه..!!!(همه ی این اسامی به زبان سانسکریت هستن.) برای همین گفتیم اسم یکی از این حرکت ها رو بذاریم روی وبلاگمون! چون سلام بر خورسید خیلی حرکت مهمیه و همیشه اونو انجام می دادیم دیگه شد اسم وبمون..! حالا معلوم شد چراباید اسم وبلاگ اسکلا "سلام بر خورشید" باشه!

 

بعدا نوشت: دیدم این عکسه خیلی واضح نیست...اینم گذاشتم! برای اینکه هر روز انجام بدین! خب؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 مهر1386ساعت 16:27  توسط زهرا  | 

 

salam salam

emrooz az oonjayi ke shoraye tashkhise maslahate niam vajeye Oskol ra az vaje nameye moskolan masoom hazf nemood dar inja be tarikhche An mipardazim:goosh kon

 parsal hamin moghe ha bood ke yasman khatoon be boostane chitgar azimat kard va daryaft ke parande dar anja par nemizanad va mitavanad halash ra bebarad!raft be  piste namayeshie sorat  va dasht halash ra mibord ke nagahan ede i bache madrese ie  pppppppppppppporoo (beghole zahra) ke tipe khafan jalab bacalassi ham zade boodan nagahan masle galle rikhtan 2 pist va an vasat Gari hashoono vel kardan va alate ghena va motreb ra az kif dar avarde va shoroo be khandane taraneye" ma oskolim" nomoodamd....kheyli deride boodan vali az khande roode bor shodim! az oon rooz bood ke har moghe man az pelle ha liz mikhordam(ki?man???mano in kara?) zoha va atie ,...baraye inke ghabl az inke baghie began oskolaro khod in taraneye delroba ra misoroodand

khob dige bache ha in bood gheseye emrooz

hala khodamam khabam gereft! gheseye ma besar resid hosele nadaram baghiasho betypam

edameye dastan dar poste bad!   

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 22:58  توسط یاسمن  | 

سلام سلام بچه ها!

انگار فقط من آپ میکنم نه؟همه گرفتار کارشبانه ان؟؟؟N Aggressive (35)Whistle

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 مهر1386ساعت 19:47  توسط فرزانه  | 

  

  اینم ۱۵ تا ببو گلابی یا همون ۱ اسگل!           

چه خوشگل افتادیم ها         

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 16:27  توسط فرزانه  | 

سلام سلام!!!

برای زهرا که بهش قول داده بودم:

دونات:

مواد لازم:

تخم مرغ 2 عدد

جوش شیرین 1 قاشق مربا خوری

بیکینگ پودر 2 قاشق مربا خوری

4 پیمانه آرد(هر اندازه که خمیر شه و به دست نچسبه!)

روغن 4 قاشق غذاخوری

شکر نصف پیمانه

ماست 1 پیمانه

خاک قند 100 گرم

طرز تهیه:

این هارو با هم مخلوط می کنی ترتیبشم مهم نیست البته یه کم از شکر رو می ذاری برای آخرش....2 ساعت می ذاری بمونهخمیر توی کیسه....بعد پهنش می کنی و با دهنه ی لیوان و یه چیز کوچولو تر دونات هارو درست می کنی .بعد هم سرخ می کنی.پف می کنه حا ل می کنی....شعله اش رو کم بذار که هم مغز پخت شه هم زیاد پف کنه  خواهررررررررر!بعد بذار جلو بیبتون حال کنه!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 16:21  توسط فرزانه  | 

 

سلام اسگلا!

......

زنگوله پا! ساکت! می خوام حرف بزنم...!  یکی هم بزن تو سر پشمک که ساکت شه!

خب ...همون طور که می دونین فردا افطاری مدرسه است و مسابقه ی فوفتال نیز داریم!! (البته بسکتبال و والییبال و ... هم هست...) ...برای اینکه فردا مسابقه باشکوه(!) برگزار شه شعری در نظر گرفتیم که باید برای تشویق با شکوه و جلال هرچه بیشتر آواز کنیم! شعرو می ذارم اینجا.حفظ کنین:

                     

           Blue is the color

         Football is the game

         We're all together, and winning is our aim

         So cheer us song through the sun and rain

         'cause Niyam, Niyam is our name

 

راستی یادتون باشه فردا فوتبالیا آبی بپوشن!

    (سارا خوشحالی؟!!)

بعدا نوشت: چرا این اینگلیسیو این شکلی می کنه؟!!!

+ نوشته شده در  شنبه 14 مهر1386ساعت 16:0  توسط زهرا  | 

اه اه اه !این بلاگفارو کی اختراع کرده؟؟؟؟اه اه اه فقط بلده بیاد رو nerve  آدم ....من 2 ساعت زحمت کشیده بودم چرت و پرت تایپیده بودم!!!!نگار الهی بمیری چشمت شوره!همین 1 ساعت پیش بت گفتم بلاگفا منو دوس داره اذیتم نمی کنه!سرم اومد!

عیب نداره....

اومدم بگم یعنی اومده بودم که بگم که قرار بود مثلا امروووووووووز رو بیاین بنویسین اسگلای من چی شد؟؟؟؟داشتین سرو دس می شکوندین زنگ ورزش ماله شماها باشه که؟؟؟؟؟هرچند که زبان از وصف امروز یعنی 5 شنبه آخر هفته زنگ آخر مخصوصا بر نمی آد چون طبق تحقیقاتی که امروز کردم فهمیدم درصد اسگلیت در این ساعات به ماکزیمم خود میرسد!!!حالا هر چی....

گفتم بیام یه چیزی بنویسم این بلاگفا فک نکنه روم کم شده بی شلف.....!!!(پست قبلیم گشنگ تر نوشته بودم دیگه ببخشید....)

امروز به قول یاسمن از اونجائی شروع شد که منو یاسمن (2تا نیمچه اسگل) رفتیم تو کلاس تجربی ها و خواستیم زیست بخونیم!که یاسمن گفت فرزانه این جا جای عطیه اس پاشو...بعد دید ممکنه بم بر بخوره خدایی نکرده منو گرفت کشید که مثلا نرو بعد 2باره هل داد!منم از رو نرفتم...1 بار این کارو کردم...بم خندید....2باره هلش دادم آروم با یه لبخند...باز خندید....دفعه سوم چنان هلش دادم که با صندلی نزدیک بود بخوره زمین!!!!هه!خیلی حال داد!بعد فهمیدیم 2 تامون اسگل بازی در اوردیم باید بریم اتاق 18!سر کلاسم دیگه هیچی!کشف کردیم که از راه نوک اتود هم به ایدز مبتلا می شیم!!!زنگ بعد فک کردیم زمین داریم نشستیم اون رمز خوشگلی که برا ی یه تعریف گذاشته بودیم رو مرور کردیم!!(به دلیل این که اگه بگم وبلاگ فیلتر می شه نمی گم!پیشمم نیاین بپرسین که بد آموزی داره!!!!)کلی زمین خوندیم بعد زنگ که خورد حورا جوون گل که 2 ساعت داش مارو تماشا می کرد در حال خر زدن زمین  گفت راستی بچه ها الان عربی دارین!می خواد تست بگیره!!!!حورا جان ناز بشی مادر به حق 5 تن ایشالااااا!!!!!

خلاصه سر عربی هم یاسمن نوشته   طلبه های خوفی بودیم .....می ریم تا زمین!!!آخ آخ...بچه ها یه ببو گلابی کشیدم ممممممماه!!1زد رو د ست گل حسن کچل!!آب کره هم که یاسمن گفت چی خوندم!!!!آها خانوم بلندم کرد درس جواب بدم یه سوالشو جوابیدم بعد فک کردم دیگه از من نمی پرسه رومو کردم طرف یاسمن مسکل معصوم شدم...بعد دیدم کلاس ساکته!نگو از من پرسیده بوده!گفتم:ها؟خانوم با منین؟؟؟....همه زدن زیر خنده.....هه آخر سر نذاشتم یاسمن درسو بفهمه خانوم صداش کرد چرت جواب داد!!!هه!دوست نا باب به من می  گن دیگه!!! هه اینم بگم بخندین نگار گفت به کسی نگو.....بهش نگین من گفتم بهتوناااا!!

چن وقت پیش با نگار نشسته بودیم می حرفیدیم...نگار گفت:فرزانه اگه محرم بیفته تو ماه رمضون قیمه های نذری رو کی می خوره؟؟؟؟؟؟؟

حالا فاطمه...هی به این که ریاضی هستی افتخار کن!

حالا می رسیم زنگ آخر!!!!!!!!!زنگ ورزش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخ بچه ها مامانم صدام کرد گفت حاضر شو بریم!اه...ورزش دیگه ماله شماها....فعلا بای...نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 21:38  توسط فرزانه  | 

باز هم کلامم رو با سخن شیرین ما اسکلیم شروع میکنم!!!!این ۳ومین بارمه که این پستو مینویسم و اگه پاک شه دیگه نه من نه بلاگفا!!!!!!

امروزم مثل روزای دیگه یه روز پر از خنده و خالی از مشاورهای مهربون!!!!!!!مخصوصا زنگ آخر خیلی با حال بود.اون از صحنه های لیلی و مجنون پشت کنکوری(lol) که من و حورا توی حیاط دیدیم!بعدشم که صدای جیغ بچه ها که از بلند گو تو کل مدرسه پخش شد و طبق معمول افتاد تقصیر ما ۱۵ تا اسکل!!!!!!بعدشم زنگ ورزش تو سالن فرش شده برای احیا!!!!!!!!!!نصفیا برای قوی شدن بنیادورزشیشون رفتن سراغ کاراته و بقیه هم بدمینتون.اما ما چی؟!!!!۱۵ تایی (مثل)اسکلا با کلی خواهش و تمنا رفتیم zoooooooooooooooooooo!!!اشتباه نکنین منظورمzooنیست!زووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو رو میگم!!!!!!!!!!! zooکه فعلا همین مدرسه خودمونه با این بزغوله های جدیدش!فقط باید مواظب باشی زیر پات نرن!!(lol)خلاصه من نفهمیدم چرا توی زوووووو همه منو از هر طرف می کشیدن؟!یه بارم که انقده جراحی پامو کشید دستشو گاز گرفتم!!!(بد بخت)از اونورم بچه های گروه خودمون منو میکشیدن.انقده خندیدم نفسم یه لحظه بند اومد!!!مرگ رو جلوی چشام دیدم(درس معاد خانم تق....!!!)خلاصه یه اشهد گفتم  و دیدم اونور خطم(یعنی بچه های گروهم نجاتم دادن!!)بعدشم خانم ظفر.... یه بازی تو مایه های گرگم به هوا که دبستانیا خجالت میکشن بازی کنن یادمون داد.خدایییش خودشم به یاد بچگی هاش وایستاده بود ما رو نیگا میکردولذت می برد و تکون نمی خورد!!!!!!!!!ااصلا طرف بدمینتونیا نمی رفت!بعععععععععععد آلیسا بازی کردیم که تلفات داد(یه پرده)در آخرم رسیدیم به اسدست پنگل!!!!!!!یه بازی جالب و هیجان انگیز در عین حال غیر قابل وصف که از اس(اسکل:ما اسکلیم)دست(استفاده از دست)پن(پنگوئن:دستامونو عین پنگوئن میزدیم زمین!)گل(منگل:امروز فهمیدیم که منگل هم هستیم که در صدد آن اسکل معصوم به مسکل معصوم تغییر یافت!!!)خلاصه بازی یه چیزی تو مایه های اتل متل با دست بود با دور گردش!!!!!

به هر حال                       همین بس که گویم ما اسکلیم!!!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 21:20  توسط نگار  | 

سلام سلام!

اومدم دستور پخت دونات رو برا زهرا بذارم که می خواست:

...

...

...

...

...

...

...

ساراااا!منم به مصیبت تو گرفتار شدم!هر چی گشتم پیداش نکردم زهرا!اما چون قول دادم حتما برات می ذارم!مطمئن باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 20:53  توسط فرزانه  | 

Harfe elle 3 bovad ey TALABE vavo ye o alefe monghalabe

emrooz class zamin az oonjayi shoroo shod ke feri vajeye AB-Korare ro Ab kare talafoz kard!va oon jayi temoom shod ke kare 15 (+2) ras khanoome dabirestani ke tahsilate alieye(sikl ke emsal mishe diplom)alisa alisa va gorbe bia moosho begir(?)va pangoskol(ke dar nosakhe khatei ba name oskol dast! ham azash yad shode)be payan resandim! saali ppppppppppppppppppor bar!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 15:54  توسط یاسمن  | 

سلام بچه ها ..

داشتم گزارش دوشنبه رو میخوندم ... یه عالمه خندیدم ... مرسی سارا .. خیلی قشنگ بود ... دوشنبه بود دیگه ؟؟؟ به هر حال ..

امروز هم خوب بود ... یعنی سه شنبه ... زنگ اول حسابان ... من اومدم گزارش تکلیف ها رو بدم به فرزانه اشتباهی دفتر تستم رو دادم .. بعد فرزانه اومد که تمرین رو حل کنه که سه تا کسر گنده بود گیج شده بود .. تجربی ها همینن دیگه .... تا عدد میبینن .. هنگ میکنن .... اه اه اه ... زنگ تفریح خواستیم بریم سالن ورزش .. چون واسه احیا فرش کردن طبقه زیرزمین رو .. گفتیم بریم بدوییم .. ولی نرفتیم .. رفتیم حیاط با همون وضعه همیشگی ... منا دم در وایمیسه میشماره چند با ببئی (به فتح هر دو تا ب ) رد شدن ... تو راهرو ها هم هی هههههههههههههههههههههههلللللللللللللل ...... همش هم گیر میدیم به این اولا ... اه این اولا چه قدر زیادن !!! ... راه میره آدم فقط قیافه اولا رو میبینه ... بس که زیادن .... بعد فیزیک داشتیم ... تجربی بیب ها رفتن بیرون ... کلاس خوبی بود .. مفید بود ... واقعا احساس میشد که مخت داره از آکبند در میاد ...برا همین بدرد تجربی ها نمیخوره دیگه ... این زنگ تفریح رفتیم زیرزمین ... یه دوربین فیلم برداری نصب کرده بودن دقیقا روبرو منبر (!!!) .. ما هم می رفتیم جلوش بالا پایین میپریدیم .. فرزانه هم همون منگل معصوم رو اجرا میکرد ... بعد یه آن به نظرمون رسید که اگه روشن بود چی ؟؟؟؟ .. بعد من رفتم جا سخنران نشستم ... شروع کردم به چرت و پرت گویی ..که نمیدونم کی بود بلندگو رو روشن کرد ... و صدای ما از زیرزمین تا پیلوت و طبقه بالا و کل مدرسه پیچید و ما هم که همه الفرار ..... بدو ... حالا کفشامون اون ور بود .... دیگه ... بعدش زبان داشتیم ... کلی دعوامون کرد که دفعه بعد حرف بزنید میندازمتون بیرون .. ولی ما همه ساکت بودیم ... من و ضحی رو هم اول زنگ بلند کرد از رو درس بخونیم ... .. هیچ نکته ی هیجان انگیزی نداشت ... بعدش هم دوباره حسابان و فیزیک... که هممون پشت در فیزیک موندیم ....یعنی نصف کلاس ...چون داشتیم تو سالن ورزش ادای این فیلما رو درمیاوردیم که یه نفر داره میمیره .. بهش شوک میدن ... محیا داد میزد : 600 ژول !!!! .. منظورش البته همون ولت بود .. خب قبلش فیزیک داشتیم .. جو گیر هم بودیم ... 15 تا اسکل جوگیر دیگه چی میشه .. خودتون درک کنین ...حوصله ندارم شرح بدم .. مثله همیشه ما اسکل ترین افراد مدرسه بودیم  ....آخرش هم من اومدم برنامه 5 شنبه رو که هندسه ،جبر ، عربی ، ورزش بود رو بگم به سارا ... زبونم نمی چرخید ... هی میگفتم .... هندسه ، عبر ، جربی ، ورزش ...  همین .. حالا فردا تعطیلیم ... برین خوش باشین ... ما رو دعا کنین ... دعا کنین همگی مون شفا بگیریم از این اسکلازیسیون در بیایم !!!

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 17:49  توسط فاطمه  | 

    یه سری مطلب آبرومندانه پیدا کردم!:::

* کسی مرا شاد می کند که به من بگوید: «تو مرا شاد کردی»
* دیدمت ولی چه دور‍!
   دیدمت ولی چه دیر!
   این تویی در آن طرف پشت میل ها رها،
   این منم در این طرف پشت میله ها اسیر!
   دست خسته مرا مثل کودکی بگیر،
   با خودت ببر!
   خسته ام از این کویر!
                                          -- قیصر امین پور
* تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام، دوست می دارم!
   تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام، دوست می دارم!
   برای خاطر عطر نان گرم،
   و برفی که آب می شود،
   و برای خاطر نخستین گل ها!
   تو را به خاطر دوست داشتن، دوست می دارم!
   تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم،
                                                              دوست می دارم!
                                                                                      -- پول آلوئا / مدار صفر درجه!
* دلم گرفته، ای دوست،
   هوای گریه با من!
   گر از قفس گریزم،
   کجا روم،کجا من؟!


------------- همین!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 17:34  توسط سارا  | 

tahala shode shas bezani? tahala shode delet bekhad computero khoord koni?(khob shaso ke midoonam zadi)

alan hodoode nim saat bood ke dashtam baraye u angoshtamo khaste mikardamo mitypidam! vaghti tamoom shod chi shod?yeho dastam raft ro ye chizi o hamash parid!heeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeeey!

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 16:41  توسط یاسمن  | 

    فرض کنین... ۱۵ تا اسکل... شب تا ۴ اینا بیدار باشن... صبح مثل روزای قبل ۸:۳۰ بیان مدرسه... در حالی که بقیه مدارس تا ۹:۳۰ می خوابن... و زهرا بانو (!) تا۱۱!!!... ببین دیگه کلاس چی می شه!

اولش که قشنگ نصف کلاس خالیه!!... گل نگار سوالای خانوم زبان فارسی رو چرت و پرت جواب می ده... سر تاریخ فاطمه طلا یه حلزون می کشه، علامت می زنه می نویسه: «آغا محمد خان»!!! خانوم تاریخ هم فکر می کنه داره کاریکاتور تاریخ معاصر رو می کشه!!!... زنگ تفریح بچه ها همدیگرو هول می دن، می گن: «شلوغه... شلوغه»!!!... مامان منا ماها رو سرشماری می کنه و از زیر حصارهای آغل رد می کنه!!... هر کس یه «آقا» از بین علفها انتخاب می کنه و من آقامونو گره می زنم!!... وقت «چرا» تموم می شه... مامان منا دوباره کارشو شروع می کنه... گل نگار از اون گوشه در می ره... ضحی خاتون ناز می کنه نمیاد بیرون، با یه هویج راضی می شه!!!... و... همه با ندای «ما اسکلیم، ما اسکلیم» به کلاس برمی گردن!... هیشکی از جبر چیزی نمی فهمه!!... از هندسه هم همین طور!!... مشاوره رو همه تحمل می کنن... و... با شکلک (!) «منگل معصوم» راهی خانه و تختهای گرم و نرم می شن!!!

واقعن چه روز پر باری!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 17:56  توسط سارا  | 

سلام!

زهرا الهی بیییییییییب شی....وقتی خواب بودی من داشتم امتحان شیرین زبان فارسی می دادم!!

خوابم می یاد....

ااااا.......چرا اومدم اینجا؟؟؟باز ابله بازی در اوردم.....برم....بای بای..التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 16:26  توسط فرزانه  | 

بچه ها راستی، از شوخی گذشته تو این شبا خیلی همدیگرو دعا کنید ها (منم می کنم!) دیروز بهمون خبر رسید که بچه ی یکی از دوستامون که هم سن مائه 70 روزه تو بیمارستانه، هم اونو هم همه ی مریضا یادتون نره!
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 19:12  توسط ضحی  | 

انگار هر چی آدم بزرگ ترمی شه از عقلش کاسته می شه!! مثلا ما که یه سال بزرگ تر شدیم دیروز یه زنگ تفریح کامل رو گذاشتیم سر بازی شیرین " هر کی تک بیاره"!! تازه اولش هم که انتظار داشتیم بین 10 نفر یه نفر تک بیاره! که به یاری خدا ناگهان جرقه ای نورانی در مخ یکی صورت گرفت و به گروه های 3 تایی تقسیم شدیم و... بعدش هم فینال... (خدا عقلی به ما و صبری به والدین و هم کلاسی ها و معلم محترم و خلاصه هر کی که سر و کارش با ما می اوفته عطا کند...انشاءالله) دیروز هم که سر زنگ آخر شد و بچه ها قاطی کرده بودند (مگه بیشتر از همینی که هستیم هم میشه قاطی بود؟ -ببین بشر چه پیشرفتی داشته-) روی باقی هم کلاسی های محترم هم تأثیر منفی گذاشته بودند (وقتی نصف کلاس و ما تشکیل می دیم اگه تأثیر نپذیرند عجیبه!) که وقتی خانمِ ها...ی اومد سر کلاس یه ربع وایستاد تا همه تازه بفهمند که باید بشینند سر جاهاشون. بعد هم خانم شروع کرد به دردودل کردن که من فکر می کردم یه سال بزرگ شدن باید تأثیر مثبت بذاره ولی... اَی دلِ غافل... به قولی: "زِِِِِِهی خیال باطل"
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 16:1  توسط ضحی  | 

اهم ....

سلام ....
من فاطمه ام .. از نویسندگان گمنام این وب ... ورود خودم رو به خودم تبریک می گم .... شماها هم می تونید از من فیض ببرید ...
امروز اولین روز از دومین هفته ی آخرین سال دبیرستان ما بود .. خوش گذشت .. همه رفتیم تو دربازه وایسادیم .. بعد تا توپ می اومد جا خالی می دادیم ... و یه قیافه ی احمق هم فرزانه اختراع کرد که خداییش خیلی بهش می اد ... هر چی ما تمرین کردیم نشد ....
به هر حال ....
ما بیب گلیم ... ما بیب گلیم ..... ما بیییییییییییییب گلیییییییییییییم ... ما بیب گلیم ....
(ریتمش رو خودتون بلدید ) ...
ما اسکلییییییییییییییییییییییمم .... ما اسکلیم ...

منا هم از همه ی ما پول گرفت .. کلی هم تو جیبش پول داشت .. قرار بود امشب مهمونمون کنه .. نکرد که ....

فعلا فردا امتحان داریم و من نشستم به چرت و پرت نوشتن ... حوصله ندارم درس بخونم ....

همین !!
+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 20:8  توسط فاطمه  | 

سلام عرض می کنم! بنا به تقاضای جمعی از دوستان (نگار!) بر آن شدم که یکی از مطالب زیبا، جالب، خواندنی، و البته نا اسکلی (!) خود را در وبلاگ زیبایمان (!) به نمایش بگذارم! (نه که از هر انگشت من یه هنر می ریزه...! آخه رفتم کلییییی از این سایت به اون سایت تا تونستم متن قشنگ پیدا کنم! بعد با کلییییییییییییی عرق ریزی (!) copy و paste کردم!!!!! این خودش ۱۰ تا هنره!!!)
و حالا LG شما را به دیدن ادامه این برنامه دعوت می نماید!!:::
.
.
.
..
.
.
.
..
.
.......
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.

.
.
.

.
.
.
.
.

.
..

.
.
............
......
.

.

.
.

.
.
.

.

..

.
.
.
.

.
.
.
........
.
.
.
....

................
.

..
.

.
..........
.
.
.

.
.
.
.
.

.
.

.
......
.
.
.
.



با عرض پوزش، به علت نقص فنی (یافت نشدن متن آبرومندانه!) LG شما را دیگر به دیدن این برنامه دعوت نمی نماید!!!!


برو BIB شو سر کارت!!!!!!!!!!!!!!!! امتحان ریاضی رو بچسب!!!! مثل من!!!!

برو برو!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 17:20  توسط سارا  | 

سلام سلام!

این اولین جمعه ی اولین هفته ی آخرین سال دبیرستان ماست خب هست که هست!!!همین طور که می بینین من یک تجربی هستم که دارم وب می نویسم!هی میگن این تجربیا خرخونن!اه اه اه این ریاضیا همین ۵ شنبه از صبح تا ظهر معلوم نبود کودوم .....بودن!!!داشتن کودوم درسشونو برا شونصدمین بار پیش مطالعه می کردن!!!در حالی که منو زهرا سر زمین با معلم جلبشداشتیم نقاشی می کشیدیم !!اونم چیییییییییی؟۱۳ نفرمون که داریم با اتوبوس می ریم دانشگاه شریف!هممونم پزشکی شریف قبول شده بودیمهاهاها ....اه اه اه این ریاضیا.....

*الآن یادم اومد!!!!اون نقاشیو عطیه کشیده بود!من ۱۵ نفرمونو کشیدم که داریم میریم شمال بعد ییهو آوار می یاد رو سرمون!!!!!!!!!زهرام نقش مفیدی نداش نگاه می کرد و می خندید!راستی روخوانیه عطیه ام حرف نداره!!!

+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 10:42  توسط فرزانه  | 

من بالاخره وارد شدممممممممممممم!!!!!!!!!!!!!! خییییییییییییلیییییییییییییی خوشحالم!!!! بالاخره منم جزو نویسنده ها حساب می شم!!!!!!!!!!!!!!!!!

هی هی هی هی هی هی!!!!!

تازه امروز چرت و پرتهاتون رو خوندم!! من به شماها افتخار می کنم بچه ها!!! به قول معروف:

ما اسکلیم، ما اسکلیم!! ما اسکلیم، ما اسکلیم!! ما اسکلیم، ما اسکلیم!! ما اسکلیم، ما اسکلیم!! ما اسکلیم، ما اسکلیم!!!!!!

البته لازم به ذکر است که شماها هر کدام ۱/۱۵ اسکل هستید! و ما ۱۵ نفر با هم می شویم:

۱ اسکل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فعلن!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 18:39  توسط سارا  | 

راستی بچه ها بابت تاخیر در تحویل فیلم جنوب معذرت میخوام!!!!!!

تقصیر این نگین بیب بود!!!به هر حال خوشحالم این ۲ نفر که دیدن (فاطمه و فرزانه )خوششون اومد!ایشالا به دست بقیه هم میرسه!آمممممین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 16:51  توسط نگار  | 

basheha belakhare omadam ye shizi benivisam!!!!!!!!! akhe khodetoon midoonin kare shabaneo (rozeye rezvan joono!)ma ham ke ye ghalati kardim ye sher bara aboo neveshtim hala bayad joresho bekeshim!!!!!!! bara hamine chanvaghte dasto delam be ghafie nemire dge!!!!! hala mikham be ghole doostaye ghadimimoon begam

khoda chera tabestoono be ma dad?! ey baba!! /shadi khoshi tafriharo be ma dad?!ey baba!!/bazam,bazam tamom shod ey khodaya!/bazam hamoon madreseo bacheha!!ey baba!!/bibib bibib bibib bibib bibib bib /bib bibibib bibib bibib bibib bib!/khob hamashoon asabemon kardan khord!/ama bazam tahamol ey khodaya!!/

!!!!!!!!!!!!!!ey baba

rasti bacheha che sootii dadam ba in mosabeghe ejra kardanam!!!!!na?!taghsire in bachehaye bahooshe ke hameye javabaro balad boodan!be man che!!!!!

ta ba'd

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 16:34  توسط نگار  | 

امروز وقتی همتون نشسته بودید سر درسه شیرین حسابان و فیزیک... من تا ساعته 11 خوابیده بودم و داشتم خوابای بی ربط می دیدم!!
آخه میدونی (!) 2 روز پشت سر هم اومده بودم مدرسه!! بالاخره مگه هر کسی چقدر توان داره؟؟!! ( تا حالا فکر کردید که این آموزش و پرورش چه توقعاتی از ما داره؟)


ولی خدا قسمت هیچ کدومتون نکنه... خدائیش حالم خیلی بد بود!
+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 18:52  توسط ضحی  | 

سلام...امروز بالاخره اجرا شد...همایشی که به خاطرش تو تابستون از خوابمون زدیم و اومدیم مدرسه.... پیرامید  روز واقعه و اسکادران عشق...متن های قشنگی که منا و یاسمن و نگار و نفیسه روی موزیکای خوشگل می خوندن...البته نشد که سرودمونو بخونیم...نمایش صامت هم خیلی راحت حذف شد!!! خلاصه که بالاخره تموم شد...!

بگذریم از اینکه کامپیوتر و میکروفون خراب شدن... راستی ما امروز ۹ نفری تو آسانسور گیر کردیم و آسانسور خراب شد!!

بچه ها دوست دارم همه درباره ی امروز بنویسن. آخه هر کی یه جا بود و داشت یه کاری می کرد.برای همین هر کی یه چیزی داره که بنویسه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مهر1386ساعت 16:24  توسط زهرا  | 

سلام!

امروز اولین روز از آخرین سال دبیرستان ما بود....همین!

(نگار یه شعری چیزی بنویس دیگه...!)

راستی...امروز من و فرزانه پشت در کلاس موندیم!!! به هر حال..

                                              سالی که نکوست از بهارش پیداست!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 مهر1386ساعت 21:13  توسط زهرا  |