تبليغاتX
سلام بر خورشید
سلام . تو دو روز گذشته چند بار خواستم آپ کنم که وقت نداشتم. بنابراین الان همه اشو تو یه پست می نویسم , لطفا برای هر قسمت, جدا نظر بدین!

 

چهارشنبه : این نیز بگذرد...

امروز آخرین روزی بود که موندیم مدرسه...نه حالا آخرین روز, ولی آخرین روز توی آذر که 3 روز در هفته می موندیم مدرسه...دیدین چه زود گذشت؟! از اون روز اولی که موندیم تا حالا مثل یه چشم به هم زدن گذشت...یه ماه..! بچه ها اصلا باورتون میشه 3 ماه از سال گذشته؟! اصلا باورتون می شه تابستون تموم شده؟! اصلا باورتون می شه ما اومدیم دبیرستان؟!! و امسال داریم آخرین سال دبیرستانمونو می گذرونیم...!!! مگه میشه؟!! بچه ها نمی خوام بترسونمتون , ولی چند روز دیگه امتحانای ترم اول شروع می شه و عین برق و باد, یه ماه می گذره و بعدش فقط دو ماه مونده تا عید...! که اون دو ماه هم چیزی نیست(یعنی از اول مهر تا حالا هم کمتر!) احتمالا تو روزها هم با هم یه مسافرت(احتمالا یزد) می ریم...آخرین سفر دبیرستان...! بعد عید می شه, یعنی سال 1387 هجری شمسی!!! هنوز سال شروع نشده,تموم میشه..!! به قول قیصر "ناگهان چقدر زود دیر می شود!"(همین الان براش یه صلوات بفرستین لطفا!) بعد از عید هم که دیگه کلاسهای تستمون شروع می شه و یه جورایی کنکوری حساب می شیم!!! وحشتناکه! نه؟!!  واقعا نه... بالاخره کنکورمونو هم می دیم و بالاخره یه چیزی قبول می شیم دیگه...بعد هم که دیگه دانشگاه و ...! بچه ها اون موقع دیگه اصلا کی یادش می مونه که نمره ی حسابانش تو سوم دبیرستان چند شده؟!! اصلا مهمه؟!!

بچه ها اگه depress شدین(!) , بیخود depress شدین!! شاید یه جورایی این حرفا غمناک(!) باشه...ولی زندگی همینه دیگه ...در واقع خواستم فقط بگم که "می گذره" خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنیم...اون وقت دیگه نمی تونیم برگردیم به این روزا...پس شیرین ترین سالهای عمرمونو به خاطر 4 تا نمره, به کام خودمنو تلخ نکنیم(!) و سعی کنیم ازش لذت ببریم... چرا که "این نیز بگذرد..."!

 


بازهم چهارشنبه : D:

امشب خیلی شب به یادماندنی(!) و باحالی بود!! حدود ساعت 6 که اولین زنگ تفریحمون تموم شده بود و هنوز تو حیاط بودیم و برف هم میومد, ییهو برق رفت!!! خیلی باحال بود!! همه جیغ میزدن!! تازه یه موش هم اومده بود که دیگه خیلی هیجان انگیز بود!! بعد دیگه به زور چپوندنمون تو نمازخونه...اونجا برای حورا تولد گرفتیم(با اینکه خودش نبود!!!) و کلی هم کوکو و کتلت و الویه و ... خوردیم...یعنی نمی دونم کی خورد..آخه ما که هممون داشتیم ادای خوردن در می آوردیم!!! ولی نمی دونم چرا همه چی تموم شد!! بعد می خواستیم  اس دست پن گل بازی کنیم که nقدر شلوغ پلوغ (!) بود که نشد!!(بچه ها پیشنهاد می کنم یکیتون اسم بچه اشو بذاره پلوغ!!) بعد دیگه کلی خل بازی درآوردیم و کم کم رفتیم خونه...خلاصه که خیلی خوش گذشت!!

 


پنج شنبه : تولد سارا

اولا که پنج شنبه یه عالمه برف اومد!

خب حالا تولد!! خیلی خوش گذشت...اولش که رسیدیم من نزدیک بود یه بلایی سرم بیاد! پام گیر کرد به یه جایی و داشتم می افتادم , زمین هم که لیز بود و دیگه نزدیک بود بمیرم که...مامان سارا نجاتم داد!!خیلی ترسیدم!!....خب...خود تولد...کلی به به خوردیم...کلی مخسره بازی درآوردیم...خلاصه که خیلی خیلی خوش گذشت...! دست سارا و مامانش و خواهراش درد نکنه!! راستی عکسای بچگی سارا رو هم دیدیم...خیلی خوکشل بود!!!

تفلد سارا و حورا مبارک!!!


 و اما...جمعه: امشب شب یلداست! خوش بگذره! راستی عید هم هست..! وای چه خبره!!!

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 13:23  توسط زهرا  | 

وااااااااااااای!!
نمی دونم چرا اینو مه دیدم خیلی خوشم اومد!!!!
حس مسکلای معصوم بهم دس داد........

همین!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 17:37  توسط فرزانه  | 

سلام سلام!!!

امشب شب ۵شنبه اس...فردا شبم....!!!
حسسسسابی قاطی کردم!!!!!اومدو خاطره های امروزو بگم!!!!

۵ شنبه ها که می دونین خانوم دکترا از عمله ها جدااان!!! سر زنگ زیست که تنها کسی که شاس میزد من بودم و هی میگفتم خانوم میشه شکلشم بکشین!!؟؟؟؟

سر زمین هم که یه بسته های بای رو وقتی خانوم داش اثر هنری رو تخته می آفرید تموم کردم!کلی هم نقاشی کشیدم!

سر عربی هم که خانوم یه بسم الله الرحمن الرحیم گفت و برگه گذاشت جلومون !!از اون جایی که کمال هم نشین  اثر میکنه امتحانای ریاضی هارو داده بود به ما!!امتحانمم مثل همیشه...

تو استخرم که اومدیم واتر پلو بازی کنیم .......نگم بهتره!!!!!!مربی ها کرکرمی خندیدن به ما!!

تو ناهار خوری ام از اونجایی که بچه های ما خیلی وقت شناسن موقع خوردن ای تهرانی!! داش قضیه ی یکی از همسایه های مامان بزرگشو تعریف میکرد که گویا بیب داشته و می یاد خونه ی این ها و همون جا...بییییییییب!!خواستیم بدونین کامل بگین حضوری بگم ملا عام بده......

و اما قسمت دوم!
تو زنگ تفریح اول که افطارم بود هر کی رو میدیدی حمله کرده بود به یه میز بی نوا که فقط نون و پنیر و گردو داش!!!نمی دونم به پیشاقبلا چی می دادن که به نون و پنیرحسودی می کردن!!!!

یاسمنم یه لیپتون برداشته بود میخواس بکنه تو یخه نگار ....آباشم ریخت به ما....نگارم جو گیر شد پارش کرد تفاله هاشو کرد تو یقه ی یاسمن!!!

سارا یه سالاد ماکارونی آورده بود....همه ریختن سرش  با کلاسا چنگال و قاشق دهنی همو میگرفتن می خوردن یه سری هام از جمله مونا با دست و دهن.....

سر عربی هم که همه رسما شاس میزدن فجیییییع!!خود خانومم خوابش می یومد!!!!

آیه قرآن رو تحریف کرد:همانا ما شما را زوج و فرد آفریدیم!!!!

ساعت ۹ عربی بخونی همین می شه!!!!

از اون جایی که کامل امروزمم گفتم اینم بگم با مامانم و نازنین خواهر کوجیکم که داشتم بر میگشتم....نمی دونم چرا نازنین تا منو دید ساکت شد....یه کم گذشت....حالش بد شد و زدیم کنارو. بییییب...خواستم بگم ببینین قیافم بعد از یه روز پر بار چه ریختی بوده که طفل معصوم نازنین.......حالا شمام جنبه داشته باشین بهم نخندینا!!!

کلا امروز همه شاس میزنن گویا ...

یه آقا یخچالی اومده خونمون یخچالمونو درست کنه!!ـقابل توجه ریاضیا.....اگه عمله نشین بازم امیدی هس...ـ

بعد داش می رفت....رفت ...بعد برگشت گفت سوییچمو جا گذاشتم.....کل خونه رو گشت..کم مونده بود تو جیبامونم ببینه ...ییهو دید کنار کفشش گذلشته بوده که کفششو بچوشه و بره نبردتش....!!!فکر کنم دارم خیلی  چرت می نویسم...نه؟؟؟

منم قاطی کردم!!!!

ساعت ۲:۳۰ نصفه شب از خواب پریدم ووونشستم تو تختم...دیدم دارم حد حل می کنم....۰ + به روی ۰ منفی.. ...!!!بعد فهمیدم ۱-الان باید لالا کنم....۲- فردا زیست دارم نه حسابان!!!!!اینم بگم برم خاطره ی یکی از بچه هاس..

میگفت دیشب داشته هندسه میخونده...یهو چشاش رو میبنده...باز میکنه...به بار + می کشه که داره بهش نیروی میدان وارد میشه!!!!بعد دیفال اتاقشو میبینه که مثلا با تخته چک کنه.....!!!
دیگه چی بگم؟؟؟؟

هی.......

بگم میشه ناله و گله و شکایت از دست یه سری آدم بییب!!!

سرتونو درد آوردم معذرت......اها یاسمن موقع رفتن قاطی کردی بود جملات قصار؟قسار؟غصار؟غسار؟قثار؟غثار؟

نصار من می کرد!!!:حضور لطافت بخش تو موجب سرور و شادمانی من می شود.....و چیز هایی از این قبیل!!!

دیگه برم!!!!

بای بای.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آذر1386ساعت 22:50  توسط فرزانه  | 

                   

                                           

در مورد عکس بالا فکر کنم چیزی نگم بهتره..........یکی از روش های گرم شدن که مخصوص اسکلاس!!!(گفتم که؟؟؟!!!)

امشب(بله درسته شب!!!!!!!!!!!!!!)تو مدرسه (اینم درسته!!) فهمیدم چشای یاسمن خیلییییییییییی استیگماته!!!)

می خواست توپ رو شوت کنه بخوره به نشا یه بار زد تو دروازه یه بار زد به درـ۲متر اون ورتر دروازه!!!!-۳    ۴ بارم زد به درو دیفال که هر بار ۴ متر انحرافش بیشتر می شد!!!چون داشتم سوتی هاشو نگاه می کردم و گفتم تو وبلاگ می نویسم این شد که اومدم بنویسم .........در حال موتم!!!!!

بای ی ی ی ی ی ی

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 22:14  توسط فرزانه  | 

سلام ... اينقدر دلم مي خواست بيام و بنويسم ولي نمي شد .. امروز بالاخره عزمم رو جزم (درست نوشتم؟) كردم .. و دارم مي نويسم ...  به ترتيب مناسبت ها ميگم ....

فشم : خوب بود بنسبت ... زهرا نبود ولي .. مثلا من و جراحي تولد گرفتيم .. ولي چون با مدرسه رفته بوديم .. نمي شد زياد شلوغ بازي كرد .. من هم زياد بهم خوش نگذشت .. نگار يه شعر خيلي قشنگ گفت .. با ريتم "نازگل" بخونينش :

فاطي فاطي بيب گل من ...... لوكي بي تو مي ميره .. اين 14 تا بيب گل من .. گريشون ميگيره .. فاطي فاطي مهربونم بياد تو مي مونم .. با هم بخوريم يه ايس پك .. تولدت مبارك .....

خيلي دوسش دارم .. مرسي نگاري ... لوكب .. لاك پشت منه .... تو فشم قله رو هم فتح كرديم ... كوهنوردي خوب بود .. موقع رفتن هم از بالا كوه تا پايين رو دويديم .. اين يكي از بهترين قسمت هاش بود ... چون شيب كوه خيليييييييييي بود .. همه جيغ ميزدن و ميدويدن .. وقتي قدم اول رو برميداشتي .. بعدي ديگه دسته خودت نبود ... صحنه اش كه واقعا تميز بود .. يكي داد ميزد .. ماااااااااااااااااامااااااااااااااااااان .. اون يكي شلوارش رو گرفته بود .... محيا هم كه جيغ بنفش يكنواخت ميكشيد ....

... ما ها خيلي درگير درس و مشق شديم .. سر كلاس ها كه كاملا شاس ميزنيم .. سه روز در هفته هم تا 9 شب .. همگي آخراش ديگه دچار تيك عصبي مي شن .. محيا كه قشنگ بازده اش منفي ميشه .. آزاده كه خنده عصبي مي گيره .. منم منگ مي شم رسما .. ديگه هيچي نمي فهمم ...

يه روز داشتيم بحث ميكرديم كه از اين روزمرگي دربيايم و برا خودمون خاطره بسازيم ... البته پيشنهاد ضحي بود كه روز رو خاطره انگيز كنيم .... همون موقع هم رو سكوي حياط لميده بود رو نگار .. نگار هم كه منتظر فرصت ... داشت ضحي رو پرت ميكرد پايين ... اين اولش بود .. قرار بود بازم واسه ضحي خاطره بسازيم .. ولي بيچاره سارا .. همه خاطره ها رو سارا پياده شد .. بجا ضحي .. فكر كنم تا آخر روز همه بدن سارا كبود شده بود .. پاش له شد ... بين در گير كرد .. خودش له شد ....و .. و ... و ... فقط مزيتي كه داشت اين بود كه در جريان يكي از اين خاطره سازي ها .. يكي از اولا هم قرباني شد .. و اين خيلي خوبه ...

تازه ديروز هم گفتن جمعه بايد حداقل 8 ساعت درس بخونين .. من امروز رفتم سينما كه كاراي امروزم بيفته فردا (جمعه) .. كه فردام بشه 8 ساعت .... سينما خيلي خوش گذشت .... جاي همتون خالي .. هيچ كدومتون نيومدين .. فقط قربون اين آزاده برم ... خيلي پايه است .. خيلي باهاش حال مي كنم ....

يه روز سر زنگ زبان فارسي .. پيشه نگار نشسته بودم .. از اون موقع ها هم بود كه هيچ كي گوش نمي داد .. نگار هم افتاده بود رو دنده خنده ... تموم نميشد خنده اش ...ها هم داشتيم نظرخواهي ميكرديم كه مصثلا فرداش بريم بيرون .. بعده كلي نظرخواهي تازه يادمون اومد كه پس فرداش امتحان نيم ترم داريم .... خيلي ضدحال بود .. حالا هم نرفتيم مثلا چقدر نمره امون فرق ميكرد ... ما هرچقدر بخونيم هم چيزي نميشيم ... تجربي ها آمپول زن .. ما ها عمله ..... داشتم مي گفتم .. برگه "نرخ اقساط كادوهاي خريداري شده" هم داشت دست به دست مي شد كه معلمه هم قاطي كرد .. گرفتتش و بردش .. حالا هي نگار مي خنديد ... ديگهداشت از كلاس پرتمون مي كرد بيرون .. ولي نكرد .. حيف شد .. خوش ميگذشت ....

بعضي روز ها .. از جمله 4 شنبه ها .. هميشه محيا قاطيه ... شانس من هم اون روز ها تقريبا هميشه پيشه منه .. نمي دونم چرا هر چي ديوونه است گير من مي افته ؟؟؟‌.. ما همه اسكليم آره .. ولي ديوونه فرق داره با اسكل ...  

ديگه اينكه ... اين همه نوشتم واسه نگار .. چون امروز تو ناهارخوري گير داده بود كه بنويسم .. من هم نوشتم ....  حالا هم نميدونم چي بگم ... ما خيلي سرخورده ايم .... همين ....

آهان .. نگار يه شعر قشنگ ديگه هم گفته ...

سوما خسته ان از زندگي ... امتحان و نمره و شرمندگي .. بقول فاطممون سرخوردگي .. ميخوان يه دو تا سفر از همگي .. براي رفع نياز و خستگي .. حق با ماهاااااااااااااااااااااااااااااست ..... اين پيام سومي هاست .. حرف دله سومي هاست .. اين پيام سومي هاست ... حرفه دله سومي هاست ....( به اين آخرش كه ميرسه محيا از خود بي خود ميشه .. تشنج ميگيره هر دفعه) .... تو رو خدا ببين ما با كيا ميگرديم ؟؟؟؟ يه مشت اسكل .. از جمله خودم .. از همه اسكل تر .....

ديگه واقعا نمي دونم چي بگم .... شب بخير .... خواب هاي رنگي ببينين .....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 آذر1386ساعت 21:41  توسط فاطمه  | 

فکر کنم تا یه مدت کم تر بتونیم آپ کنیم چون به مدت 1 ماه که کلا تو کتاب دفتریم ........

 بعدشم دیگه ترمو.....ا

اگه نتونستیم آپ کنیم

.

.

.

.

.

.

.

.

خدافسی....

(البته ما که آدم نمی شیم!!!!!)

+ نوشته شده در  جمعه 2 آذر1386ساعت 10:55  توسط فرزانه  |