تبليغاتX
سلام بر خورشید
 

امروز آخرین روز بود.

سوم دبیرستان هم تمام شد.

دبیرستان هم گذشت....

آخرین صبحگاه....آخرین ناهار سوم....آخرین "سوم وی لاو یو"!....آخرین هورت سوم....و

        آخرین روز در مکتب خانه ....آخرین نماز زیر نور مهتاب(!)....آخرین "ر... جون خوابه" ی سوم!....و حتی "ر... جون بیداره"....! و آخرین حرفها درباره ی سرعت و دقت و بیست....

همه ی این آخرین ها گذشته... و دبیرستان ما هم تمامید....

و قرار شد که ۱۵ اردیبهشت هر سال بریم مدرسه.... (:

و اما شعر نگار(البته هنوز کامل نیست):

 

 اینجا وقتی که نباشیم               مثل پاییزه و سرده

اول به دومی می گه                   دیگه بی سومی سخته

حیاط و مدرسه بی ما                 دیگه هیچ شوری نداره

[.....] وقتی نباشیم                   دیگه هیچ نوری نداره

.....

به احتمال ۹۹ درصد این پست تا مدتی دراز آخرین پست خواهد بود!!

یعنی فعلا تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا نمی دونم کی(!): خداحافظ! (:

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 0:0  توسط زهرا  | 

 

این روزا خیلی روزای به یاد موندنی ای است احتمالا! دیگه کلاس نداریم... از صبح درس می خونیم تا شب ...توی مکتب خانه! می خوانیم! می خوریم! و می خوابیم!

دیگه داریم کم کم پیشی می شیم!! اما قبل از اون....

                                   سرعت

                                              دقت

                                                        بیست!!

 

 شب به خیر!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 22:24  توسط زهرا  | 

اول از همه مقدم خودم رو به اين وبلاگ گلباران می کنم. ( نه شما بکنيد)

و اما بعد...

از سفر گرگان می گم براتون، ولی مختصر و تلگرافی:

قطار:جای جراحی و خلج خالی! من و زينب هم که غريب بوديم و حتی با يه غريبه! شماها هم که صفا سيتی! ولی چون پيشتون نبودم نمی دونم کی تا صبح دووم آورد که بيدار بمونه اونم با وضعيت فشرده ی امتحانای قبل از سفر(و هر چند که بعد از سفر هم از همين وضعيت شيرين بی نصيب نمونديم. به ترتيب: عربی- شيمی- هندسه/زمين ... بَه بَه ... ).   و اتمام تِلِق تِلِق قطار ساعت 6 و نيم.

صبح تا ظهر: خواب و حموم و نظرخواهی پربار و پر نتيجه ی معلما!

ظهر: جنگل ِ............. ( آخرشم اسمشو ياد نگرفتم) و جوجه ای بس خوشمزه که درون رگ های نازنينمان جاری کرديم! بعد هم قلعه ای در اوج تشنگی که هوای خنکش ما را بر آن داشت تا نيم ساعتی از جايمان جُم نخوريم! و بالاخره: ما سيرابيم، ما سيرابيم، ما سيراب هستيم و سيرابی نيستيم! و شعار ما: ما  آب نمی نوشيم! درود درود درود، درود بر تشنگی! مرگ بر  آب، بگو مرگ بر آب! تا خون در رگ ماست تشنگی همره ماست!   و  : شيشه ای آب ... !

نزديکای غروب هم رفتيم جنگلی که حدود دو الی سه دقيقه پذيرای وجود ما بود! و شب هم همبرگر مممتازِ مجلسیِ تو پر و دوغ به جای سوپ- آن هم سی عدد-) بعدشم که طبقه ی بالا در محفلی کوچک و صميمی تا دو نصفه شب مثلاً نمايش نامه ی روز معلم نوشتيم!

فرداش:گفتن ساعت 8 بريم بيرون ولی ما ساعت 9 با چشمای پُف کرده : ما حاضريم، ما حاضريم، ما حاضر هستيم و حاضری نيستيم!!! و با کلی تاخير رفتيم روستای قرن آباد و توضيحات جذاب و کاملاً هوشيار کننده و نه خواب کننده ی او آقای محترم که ديرش هم شده بود و نهايتاً تشييع جنازه ای که شاهد آن بوديم! بعد، امامزاده و جا گذاشتن خانوم شبيری در روستا! و لذت بردن از رودی که پايين امامزاده بود. ناهار هم باقالی پلو با تُن ماهی!!! و بعد از ظهر، بندر ترکمن و قايق سواری و خريد از مرکز خريد بزرگ و شيک آنجا.

 و اما شب؛ دست اونايي که سالاد ماکارونی درست کردن درد نکنه، ما که اين چند روز فقط به خودمون استراحت داديم، آخه آقامون گفته بود ديگه اين چند روز رو استراحت کنم و دست به سياه و سفيد نزنم! آخر شب هم که مراسم تولد پارتی برای زهرا- دختر خانوم رحمانی- ،فائزه شفيعی، سارا مدرسی و رضوان. از هرچی بگذريم از گلوهای گرفته ی اون شب نمی شه گذشت و جيغ هايي که سر کادوی خودمون کشيديم( و البته يک بار هم اشتباه جيغ کشيديم ... )

و اما آخرين روز اقامتمان: صبح ساعت 5 و ربع از خواب نازنينما بلند شديم ولی باز هم وقتی رفتيم پايين سفره ی رنگين صبحانه را چيده بودند! ما فقط اعلام کرديم که از 5 و ربع بيدار بوديم.

و بعد بالا رفتن از کوهی که در اوج آن آبشاری بود، هر چند ما را به منتهای آن آبشار راه ندادند و فقط رضوان بالا رفت اما هر چه بود زيبايي بود و نتيجه ای جز خيسِ آب شدن نداشت ... و مهم تر آن که يادمان رفت فيلم نمايش را بگيريم!

می دونم کلی انتظار کشيدين تا خاطره ی آثار باستانی گرگان رو براتون بگم اما من که خواب بودم ، شما اگه بيدار بودين بگين چه طور بود : ........................................................................................................................................................

بعدشم که مثل جنازه رفتيم غذای سفارشيمان را بخوريم ... و نمی گويم که آن روز منِ پُر خور هم گرسنه ماندم!

ده دقيقه ا ی بيشتر در ناهارخوران ( آن هم دقيقاً بعد از صرف ناهار) نبوديم. و زود برگشتيم به ويلایِ دوبلکسِ يک سرويسَه مون تا آماده ی رفتن بشيم. و چه آماده ای شديم ما :

رضوان جون خوابه، رضوان جون خوابه، صداتونو ببريد، رضوان جون خوابه!!!!

بَله همان کنسرتی که با ورود رضوان به « رضوان بيداره، ما بيدارش کرديم، خفه شيد آی بچه ها » تغيير کرد.

در راهِ راه آهن هم مسجدی که در آن باز هم از ما پرسيدند: شما از قم اومدين؟؟؟؟؟

و قطار ی که سوتش به ما ياد آوری کرد که تمام شد اين سفر نيز .... برو بچه جون ، برو، برو درست رو بخون، برو خرت رو بزن و دو سال ديگه بيا اينجا تا دوران دانشجويي ات را در علی آبادِکتولِ همين استان بگذرانی.

از قطارِ برگشت هم که چيزی جز خواب و قراری که گذاشتيم (الان بخوابيم و ساعت 4 و نيم پاشيم) يادم نيست!

خوب تموم شد، ديگه جداً برو بچه جون ، برو، برو درست رو بخون!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 7:48  توسط مطهره  | 

 

ساک را باید بست

با شقاوت باید بست

تست را باید زد

حتی در روز "زمین"

          زمین را باید خواند!!

با بدبختی باید خواند!

آه ما پس چه کنیم با این همه کار؟!!

شاد باشیم هان!

که عربی را نباید خواند!! دی:

و چه دیر است و هنوز

ساک را باید بست

تست را باید زد.....

ساک را له نکنیم!

گر چه با زور , ولی نرم و لطیف

همه چی را بچپانیم در آن!

....

ساک را خواهم بست!

خواهم آورد به قطار

دور خواهم شد از این تست و از این درس

و بخواهم رفت با شادی

به جنگل های سبزآبی*دریای شمال**!

 

* البته جنگل سبزآبی نیست که! چرت گفتم!

**البته شاید اصلا دریا نریم! بازم چرت گفتم!

ته نوشت: به این چی می گن؟! نه وزن داره نه قافیه نه معنی! دی:

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 18:0  توسط زهرا  |