سلام سلام....
باورتون مي شه كه اين منم كه
دارم آپ مي كنم؟.... باور كنيد خب .... چون منم !!!!!!! ....
چند وقتي بود كه تو برنامه ام گذاشته بودم كه آپ كنم
.... ولي نمي شد ... نه اينكه بخوام تريپ درسخوني و
اينا بيام ها .... خودتون مي دونيد كه من اصولا تو خانه تكليف نمي
نويسيم .... مگر اينكه معلم اش خيلي خيلي گير باشه ....
خب ... پس واسه چي نمي تونستم آپ كنم؟؟؟ ...
بيشتر واسه اين بود كه ........... خب چرا دروغ بگم؟؟؟ ......
هان ؟؟؟
چرا دروغ؟؟؟؟ آخه چرا دروغ؟؟ بزنم تو
دهنت بخوري تو ديوار خون بپاشه؟؟؟ بزنم؟؟؟ بزنم فكّت
بيفته پايين بخوري تو ديوار كمانه كني برگردي ... بيفتي ... نتوني
پاشي .... 5 روز بري بيمارستان؟؟؟ خب ... كرم داري ... بگو
كرم دارم .... بگو تنم مي خار ه ...... مجبوري
دروغ
بگي؟؟؟؟ ......................................... نمي تونستم آپ كنم
چون در واقع بيشتر حسش نبود!!!! هي هم اين فرزانه كه از قماش تجربي
بيب هاست جلو ما رژه مي رفت كه شماها وبلاگ رو
فراموش كردين و داره خاك مي خوره و اينا..... خب حالا من اومدم كه مثلا آپ
كرده باشم ...... اونم كي؟؟؟؟؟ من!!!!!!!!! باورت نمي
شه؟؟؟؟ باور كن...... !!!!!!!!!!
سلام ... اينقدر دلم مي خواست بيام و بنويسم ولي نمي شد .. امروز بالاخره عزمم رو جزم (درست نوشتم؟) كردم .. و دارم مي نويسم ... به ترتيب مناسبت ها ميگم ....
فشم : خوب بود بنسبت ... زهرا نبود ولي .. مثلا من و جراحي تولد گرفتيم .. ولي چون با مدرسه رفته بوديم .. نمي شد زياد شلوغ بازي كرد .. من هم زياد بهم خوش نگذشت .. نگار يه شعر خيلي قشنگ گفت .. با ريتم "نازگل" بخونينش :
فاطي فاطي بيب گل من ...... لوكي بي تو مي ميره .. اين 14 تا بيب گل من .. گريشون ميگيره .. فاطي فاطي مهربونم بياد تو مي مونم .. با هم بخوريم يه ايس پك .. تولدت مبارك .....
خيلي دوسش دارم .. مرسي نگاري ... لوكب .. لاك پشت منه .... تو فشم قله رو هم فتح كرديم ... كوهنوردي خوب بود .. موقع رفتن هم از بالا كوه تا پايين رو دويديم .. اين يكي از بهترين قسمت هاش بود ... چون شيب كوه خيليييييييييي بود .. همه جيغ ميزدن و ميدويدن .. وقتي قدم اول رو برميداشتي .. بعدي ديگه دسته خودت نبود ... صحنه اش كه واقعا تميز بود .. يكي داد ميزد .. ماااااااااااااااااامااااااااااااااااااان .. اون يكي شلوارش رو گرفته بود .... محيا هم كه جيغ بنفش يكنواخت ميكشيد ....
... ما ها خيلي درگير درس و مشق شديم .. سر كلاس ها كه كاملا شاس ميزنيم .. سه روز در هفته هم تا 9 شب .. همگي آخراش ديگه دچار تيك عصبي مي شن .. محيا كه قشنگ بازده اش منفي ميشه .. آزاده كه خنده عصبي مي گيره .. منم منگ مي شم رسما .. ديگه هيچي نمي فهمم ...
يه روز داشتيم بحث ميكرديم كه از اين روزمرگي دربيايم و برا خودمون خاطره بسازيم ... البته پيشنهاد ضحي بود كه روز رو خاطره انگيز كنيم .... همون موقع هم رو سكوي حياط لميده بود رو نگار .. نگار هم كه منتظر فرصت ... داشت ضحي رو پرت ميكرد پايين ... اين اولش بود .. قرار بود بازم واسه ضحي خاطره بسازيم .. ولي بيچاره سارا .. همه خاطره ها رو سارا پياده شد .. بجا ضحي .. فكر كنم تا آخر روز همه بدن سارا كبود شده بود .. پاش له شد ... بين در گير كرد .. خودش له شد ....و .. و ... و ... فقط مزيتي كه داشت اين بود كه در جريان يكي از اين خاطره سازي ها .. يكي از اولا هم قرباني شد .. و اين خيلي خوبه ...
تازه ديروز هم گفتن جمعه بايد حداقل 8 ساعت درس بخونين .. من امروز رفتم سينما كه كاراي امروزم بيفته فردا (جمعه) .. كه فردام بشه 8 ساعت .... سينما خيلي خوش گذشت .... جاي همتون خالي .. هيچ كدومتون نيومدين .. فقط قربون اين آزاده برم ... خيلي پايه است .. خيلي باهاش حال مي كنم ....
يه روز سر زنگ زبان فارسي .. پيشه نگار نشسته بودم .. از اون موقع ها هم بود كه هيچ كي گوش نمي داد .. نگار هم افتاده بود رو دنده خنده ... تموم نميشد خنده اش ...ها هم داشتيم نظرخواهي ميكرديم كه مصثلا فرداش بريم بيرون .. بعده كلي نظرخواهي تازه يادمون اومد كه پس فرداش امتحان نيم ترم داريم .... خيلي ضدحال بود .. حالا هم نرفتيم مثلا چقدر نمره امون فرق ميكرد ... ما هرچقدر بخونيم هم چيزي نميشيم ... تجربي ها آمپول زن .. ما ها عمله ..... داشتم مي گفتم .. برگه "نرخ اقساط كادوهاي خريداري شده" هم داشت دست به دست مي شد كه معلمه هم قاطي كرد .. گرفتتش و بردش .. حالا هي نگار مي خنديد ... ديگهداشت از كلاس پرتمون مي كرد بيرون .. ولي نكرد .. حيف شد .. خوش ميگذشت ....
بعضي روز ها .. از جمله 4 شنبه ها .. هميشه محيا قاطيه ... شانس من هم اون روز ها تقريبا هميشه پيشه منه .. نمي دونم چرا هر چي ديوونه است گير من مي افته ؟؟؟.. ما همه اسكليم آره .. ولي ديوونه فرق داره با اسكل ...
ديگه اينكه ... اين همه نوشتم واسه نگار .. چون امروز تو ناهارخوري گير داده بود كه بنويسم .. من هم نوشتم .... حالا هم نميدونم چي بگم ... ما خيلي سرخورده ايم .... همين ....
آهان .. نگار يه شعر قشنگ ديگه هم گفته ...
سوما خسته ان از زندگي ... امتحان و نمره و شرمندگي .. بقول فاطممون سرخوردگي .. ميخوان يه دو تا سفر از همگي .. براي رفع نياز و خستگي .. حق با ماهاااااااااااااااااااااااااااااست ..... اين پيام سومي هاست .. حرف دله سومي هاست .. اين پيام سومي هاست ... حرفه دله سومي هاست ....( به اين آخرش كه ميرسه محيا از خود بي خود ميشه .. تشنج ميگيره هر دفعه) .... تو رو خدا ببين ما با كيا ميگرديم ؟؟؟؟ يه مشت اسكل .. از جمله خودم .. از همه اسكل تر .....
ديگه واقعا نمي دونم چي بگم .... شب بخير .... خواب هاي رنگي ببينين .....
سلام ....
ما خيلي بدبختيم .. ما بيچاره ايم ... ما سرخورده ايم .... ما سر شكسته ايم .... به قوله خانم پرورشي .. ما دل مرده ايم .... بابا خانم دلت خوشه .. دلم كجا بود ؟؟؟ ... دله ه ه ه من از غصه ه ه ه ه داغوووووون شده ه ه ه !!! .... خداييش من احساس بدي دارم .... خيلي بد .. من ناراحتم .... خيلي .... به قوله اين يارو ( بيييييب ) :
this pain is just of real
theres just too much that time cannot erase
بازم شماها اونطور كه ديدم وضعتون از من بهتره ..... فيزيك رو افتضاح دادم ..... به مناي واقعي كلمه افتضاح ..... به قوله فرزانه .. اين ورقه .... اين گند ...... مالييييدم .... شيمي هم كه اصلا فراموشش كن .. تازه گفته مي خواد به بيست برسونه .... من تقريبا از همتون دو نمره كمتر شدم !!!! ....واي خداااااا ..... حالا اين عطيه بعده امتحان فيزيك جلو ما سلب اعتماد به نفس مي كرد .... شماها هنوز تصميم نگرفتين بياين تجربي ؟؟؟؟ ..... نه . ... هندسه هم كه خنده دار بود ..... فقط به ديني و قرآن اميد دارم .... همين .. حالا شنبه حسابان ....
از اينها گذشته ديگه هيچ اتفاق جالبي نبود .... منا پلكش رو تا مي تونست مي كشيد پايين ... با داد .. خوووون !! خونه نگار هم افتاد جمعه هفته بعد .... منم كه درگير تيم آمادگي جسماني .. چي كار كنم .. سنگيني كاپيتاني رو دوشم سنگيني ميكنه .. شما 69 اي سراغ ندارين ؟؟ يه نفر كم داريم ... ديگه هيچي .... مي خوام برم ... فعلا..... خوش باشين ...
نگاهت كه مي كنم خنده ام مي گيرد از اين همه بي اعتنايي
همبازي گرم كودكي
آقاي سرد اين روزها
خنده هاي بي ريايت را كجا جا گذاشته اي؟
خواستم یادآوری کنم .. تو اردو که همه شماره داشتن .. نمی دونم چی شد که من شماره نداشتم ... برا همین من تهی بودم !!! همون موقع که همه هم ریخته بودن تا آب بگیرن هی سارا جلو معد.... صدام می کرد .. خانم تهی !!! .. خب من عادت به این اسم نداشتم .. اصلا نمی فمیدم .... بعد معد... به سارا گفت .. چی ؟؟ .. ولی جالب بود .. دیالوگ ها این جوری بود ... خانم 6 ؟؟؟ .. بله 5 ؟؟؟ .... ولی من اونروز اعصاب نداشتم ... زیاد بهم خوش نگذشت .. فقط تو راه اومدن تو اتوبوس شکلات آب شده ی گند .. ریخت رو منا ... اینو دوست داشتم ... بیچاره منا ...
بچه ها .. من تست های حسابانم مونده ..... حوصله ندارم !!!!!!!!! ....
نگار .. بعدش کوفتت شه .. به ما که هنوز کیک ندادی ... شکلات حساب نیست .. من آلان هوس پیتزا کردم !!! ...
دیوووووووووووونه شدم .... سارا فکر کنم بفهمه من آلان چه حالتی دارم .... حوصله ندارم خب !!!
فرزانه .. تو هم کوفتت شه رفتی عروسی ... مای بدبخت رفتیم مدرسه .... الهی تو گلوت گیر کنه ....
همین ...
یاسمن تو هم اگه یه بار دیگه فینگیلیش بتایپی .. همین دمپایی که آلان پامه رو می کنم تو حلقت ....
برین دیگه .... اه ه ه ه ه ه ه !!!
سلام دوستان .. فاطمه می باشم ... من از دوشنبه هفته پیش قرار
بود که بیام و گزارش کلاس شیرین شیمی رو بدم .... خب عزیزان ... همونطور که
میدونید کلاس شیمی دیوانه کننده است .. به معنای واقعی کلمه دیوانه
کننده ... خیلی افتضاحه .. گنده ... با اون معلمش ... چهار شنبه هفته پیش من و
مهسا ردیف دوم اون ته نشسته بودیم ( قابل توجه است که ما 15 تا هر روز پیشه یکی می
شینیم ... همین جوری هر جا خالیه می شینیم ... برا همین هم هر روز بغل دستیامون
فرق دارن .. البته شرطه که تو دو ردیف اول باشه .. کنار پنجره .. بذگریم .. داشتم
می گفتم .. هی میپری تو حرفم .... بچه تو ادب یاد نگرفتی تو حرف بزرگترت نپری ؟؟؟
لا ال.. الا ال... !!! آدم این دور و زمونه چه صحنه ها که نمیبینه .. والا... به
خدا .. مگه همین دختر اقدس خانوم نبود ... شمسی جون نمی دونی ... بگم باورت نمی شه
.. صاف صاف تو رو مامانش وایساد گفت من این پسره رو میخوام ... حالا فکر کرده چه
آشه دهن سوزیه ... یارو کارگره !!! .... ) چی می گفتم ؟؟؟ آهان ... پیشه مهسا
نشسته بودم ..( مهسا تو ما 15 تا نیست البته ) ...نگار و حورا هم جلو ما بودم ...
این معلمه هم که یک بند حرف می زد ... اصلا فکر اعصاب ما رو نمی کرد ... تازه با
چه سرعتی حرف می زنه !!!! به قوله نگار 10 به توان 3 کیلومتر بر ثانیه ... داشتم دیوونه
می شدم ... من و مهسا هم ویره مسخره بازیم گرفته بود ... یه دونه از این کاغذ
چسبیا ورداشتم روش نوشتم ... نگار اسکل .... خواستم بچسبونم پشته نگار .. نمی
چسبید ... مهسا می گفت .. برو محکم بغلش کن ، عزییییییییییییزم... بچسبه !! .. من
یهو زدم زیره خنده .. کله ی گرام رو انداختم رو میز ... بلند کردم دیدم معلمه بهم
چشم غره رفت ... بعد بیچاره سارا س ( یه سارا دیگه ) پا تخته بود درس جواب بده .. بلد
نبود ... معلمه یهو قاطید .. فجیع ... زد رو میزش .. داد می کشید .... "
همینه دیگه ... می شینید حرف می زنید .. می خندید .. میاین این بالا بلد نیستید
درس جواب بدید " ... بدبخت سارا س .. اینقدر عذاب وجدان گرفتم اونو دعوا کرد
... بعد همه ساکت شده بودیم بعدش .. یکی از بچه ها بلند شد یه سوال پرسید ...
معلمه هنوز قاطی بود .... گفت .. "
بشین حرف نزن .. نخند .. درس رو گوش کن تا جوابتو بفهمی ... من نمی یام یه چیز رو
3 بار بگم چون شما حرف میزنید !! " ... خوب شد دقیقا حرفش خشک نشده بود ..
زنگ خورد .. ما هم با فراغ بال رفتیم حیاط .. شاد بودیم ... انگار نه انگار
... من که هی می گم ... این چیزا ارزش نداره ... حال رو بچسب .. خوش باش عزیز ..
این دیگه این روزا و لحظه ها تکرار نمی شه .. ببینم ... یادداشت برداشتی دیگه ؟؟؟
....
از شیمی بگذریم .. هندسه از همه خداییش بدتره معلمش ..
تا حالا نشنیدم یکی بگه از این یارو خوشم میاد ... واقعا یه بیب ای یه در حد خودش
... فراتر از تصور .. هر کی رو که ردیف آخر نشسته باشه میگه از دفعه بعد با هم نمی
شینید ... واقعا مشکل داره .. تا حالا .. نه من نه ضحی نمی تونیم پیشه سارا بشینیم
... مسخره است ....
سر جبر دفعه پیش از اول تا آخرش من و محیا خندیدیم ... ادای
این منصور و غزل رو تو راه بی پابان در می آوردیم ... بیشتر غزل .. به خاطر سوراخ
دماغای سه متریش ... غیبت نشه یهو .... محیا همچین استعداد داشت تو سوراخ دماغ
گشاد کردن!! ... من هی می گم این بچه حیفه
.. هی بگید نه ... زنگ بعدش عربی .. محیا اینقدر خسته شده بود از خنده .. گرفت
خوابید !! ... اولش که خوابیده بود .. معلم اومد بالا سرش بلند شد .. معلم بیچاره
هم گفت .. " بیدارت کردم ؟ " .. بعدش دوباره محیا خوابید .. معلمه از من
پرسید .. "دوباره گرفت خوابید ؟ " .. منم که واقعا نمی دونم این هوش رو
از کجا آوردم ... گفتم ... آره دیگه .. خیلی خسته بود ... دیگه نمی تونست بیشتر از
این چشاش رو باز نگه داره !! ... معلمه بیچاره هم گفت .. " خدا رحمتش کنه !!
" ... صدای خنده ی زیرزیرکی بچه ها
شنیده می شد ... جراحی و زینب که دقیقا معلم جلوشون بود .. صورتشون رو برگردونده
بودن عقب . بیچاره ها داشتن ریسه می رفتن ... نمی تونستن هم درست حسابی بخندن .. بیشتر از خنده ی اونا بقیه
خندشون گرفته بود ... دیگه اینکه .. خوش گذشت .. جات خالی ...
منِ سومی ریاضی سرخورده ی بدبخت هم ک الآن واقعا از درد دارم
می میرم ... از بالا تا پایین سمت چپ دورن دهنم ( الآن کانلا متوجه شدی کجا ؟؟) ..
بخیه است ... بخیه هم نیست که .. طناب بوکسل اِ (همون جرثقیل) !! خیلی کلفته ... یه دونش هم بلنده .. خیلی
اذیتم می کنه .. همینه دیگه ... شما ها هنوز بالغ نشدین ... نمی دونین دندون عقل
یعنی چی .. هنوز براتون تعریف نشده است ... بی خیال .. آقا ما رفتیم .. بهمون گیر
دادن ..
شب خوش !!!
سلام بچه ها ..
داشتم گزارش دوشنبه
رو میخوندم ... یه عالمه خندیدم ... مرسی سارا .. خیلی قشنگ بود ... دوشنبه بود
دیگه ؟؟؟ به هر حال ..
امروز هم خوب بود ...
یعنی سه شنبه ... زنگ اول حسابان ... من اومدم گزارش تکلیف ها رو بدم به فرزانه
اشتباهی دفتر تستم رو دادم .. بعد فرزانه اومد که تمرین رو حل کنه که سه تا کسر
گنده بود گیج شده بود .. تجربی ها همینن دیگه .... تا عدد میبینن .. هنگ میکنن
.... اه اه اه ... زنگ تفریح خواستیم بریم سالن ورزش .. چون واسه احیا فرش کردن
طبقه زیرزمین رو .. گفتیم بریم بدوییم .. ولی نرفتیم .. رفتیم حیاط با همون وضعه
همیشگی ... منا دم در وایمیسه میشماره چند با ببئی (به فتح هر دو تا ب ) رد شدن
... تو راهرو ها هم هی هههههههههههههههههههههههلللللللللللللل ...... همش هم گیر
میدیم به این اولا ... اه این اولا چه قدر زیادن !!! ... راه میره آدم فقط قیافه اولا
رو میبینه ... بس که زیادن .... بعد فیزیک داشتیم ... تجربی بیب ها رفتن بیرون ...
کلاس خوبی بود .. مفید بود ... واقعا احساس میشد که مخت داره از آکبند در میاد ...برا
همین بدرد تجربی ها نمیخوره دیگه ... این زنگ تفریح رفتیم زیرزمین ... یه دوربین
فیلم برداری نصب کرده بودن دقیقا روبرو منبر (!!!) .. ما هم می رفتیم جلوش بالا
پایین میپریدیم .. فرزانه هم همون منگل معصوم رو اجرا میکرد ... بعد یه آن به
نظرمون رسید که اگه روشن بود چی ؟؟؟؟ .. بعد من رفتم جا سخنران نشستم ... شروع
کردم به چرت و پرت گویی ..که نمیدونم کی بود بلندگو رو روشن کرد ... و صدای ما از
زیرزمین تا پیلوت و طبقه بالا و کل مدرسه پیچید و ما هم که همه الفرار ..... بدو
... حالا کفشامون اون ور بود .... دیگه ... بعدش زبان داشتیم ... کلی دعوامون کرد
که دفعه بعد حرف بزنید میندازمتون بیرون .. ولی ما همه ساکت بودیم ... من و ضحی رو
هم اول زنگ بلند کرد از رو درس بخونیم ... .. هیچ نکته ی هیجان انگیزی نداشت ...
بعدش هم دوباره حسابان و فیزیک... که هممون پشت در فیزیک موندیم ....یعنی نصف کلاس
...چون داشتیم تو سالن ورزش ادای این فیلما رو درمیاوردیم که یه نفر داره میمیره
.. بهش شوک میدن ... محیا داد میزد : 600 ژول !!!! .. منظورش البته همون ولت بود
.. خب قبلش فیزیک داشتیم .. جو گیر هم بودیم ... 15 تا اسکل جوگیر دیگه چی میشه ..
خودتون درک کنین ...حوصله ندارم شرح بدم .. مثله همیشه ما اسکل ترین افراد مدرسه
بودیم ....آخرش هم من اومدم برنامه 5 شنبه
رو که هندسه ،جبر ، عربی ، ورزش بود رو بگم به سارا ... زبونم نمی چرخید ... هی
میگفتم .... هندسه ، عبر ، جربی ، ورزش ... همین .. حالا فردا تعطیلیم ... برین خوش باشین
... ما رو دعا کنین ... دعا کنین همگی مون شفا بگیریم از این اسکلازیسیون در بیایم
!!!
سلام ....
من فاطمه ام .. از نویسندگان گمنام این وب ... ورود خودم رو به خودم تبریک می گم .... شماها هم می تونید از من فیض ببرید ...
امروز اولین روز از دومین هفته ی آخرین سال دبیرستان ما بود .. خوش گذشت .. همه رفتیم تو دربازه وایسادیم .. بعد تا توپ می اومد جا خالی می دادیم ... و یه قیافه ی احمق هم فرزانه اختراع کرد که خداییش خیلی بهش می اد ... هر چی ما تمرین کردیم نشد ....
به هر حال ....
ما بیب گلیم ... ما بیب گلیم ..... ما بیییییییییییییب گلیییییییییییییم ... ما بیب گلیم ....
(ریتمش رو خودتون بلدید ) ...
ما اسکلییییییییییییییییییییییمم .... ما اسکلیم ...
منا هم از همه ی ما پول گرفت .. کلی هم تو جیبش پول داشت .. قرار بود امشب مهمونمون کنه .. نکرد که ....
فعلا فردا امتحان داریم و من نشستم به چرت و پرت نوشتن ... حوصله ندارم درس بخونم ....
همین !!





