سلام!
بيرون خيلي خوشگله! همه جا سفيد سفيده!
2روز تعطيلي به خاطر سرماي بي سابقه تو50سال اخير!اون هم تو امتحان ها!
همه جا سره سره! سرسره!
ديروز خير سرم رفتم سينما، هيچي از فيلم نفهميدم! ولي صندلي هاي سينما ويبره داشت!
از اين ور پرت مي شديم اونور با مغز مي اومديم زمين پاهامون مي رفت آسمون صندلي ها چپ كردن!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خالي بستم!!! البته واقعأ ويبره داشت!
خوب اين هم براي اينكه بلاگمون آپ نشد ه نمونه!
+
نوشته شده در دوشنبه 17 دی1386ساعت 21:47  توسط محیا
|
من ضحی ام که دارم با استفاده از پست قبلی بالاخره بعد از یه هفته جون کندن ~x( یه پست می ذارم. به خودم هم گفتم که اگه این دفعه نشه دیگه من با بلاگفا هیچ کاری نخواهم داشت!
توجه داشته باشيد که اين پست رو من دوشنبه نوشتم و شرح وقايع دوشنبه است. نهايت سعيَم رو هم کردم که پستش کنم ولي از اونجايي که بلاگفا اونقدر بي ... که اين چيزارو نمي فهمه، مجبوريد به حافظه ي کوتاه مدت خودتون مراجه کنيد. يعني از دوشنبه تا امروز رو فراموش کنيد (!)- آيا ممکن است ؟:-/ - و دوشنبه رو به خاطر بياريد !! -مي دونم سخته ولي به هر حال من سرش وقت گذاشتم و زحمت کشيدم . پس همينه که هست! تا اينو نفرستم پست جديد نمي فرستم. حالا چه بلاگفا بخواد الان سر عقل بياد چه يه سال ديگه! :
"امروز علاوه بر خستگي ناشي از داد و فرياد ها و دوندگي نيمي از کلاس در ليگ باشکوه ديروز (يک شنبه)، خستگي تمام شب بيدار بودن (:| و جبر و هندسه نوشتن و زبان فارسي خوندن :-B هم رو دوش اکثر بچه ها (حداقل خود ما 15 نفر) به طور وحشتناکي سنگيني مي کرد ( :-O چه ادبي شد!! )
تاريخ:
هنوز هيچ کس کتاب نداره -خدارو شکر وگرنه واسه امروز بايد تاريخ هم مي خونديم #:-S - شايعه رسيده بود که انگار به جاي 18/19 تا درس تاريخ امسال قراره کتاب تاريخ 25 تا درس داشته باشه :-S !! واسه اينکه به هر حال هر سال، سال گذشته تبديل به تاريخ مي شه و بايد توي کتابا بنويسن! بيچاره فکر کنم نوه و نتيجه هاي ما کتاباي تاريخشون يه 5-6 جلدي باشه :-B !
خلاصه زنگ تاريخ، اول 2/3 کلاس داشتند رو نويسي مي کردند بعد که خانم ش... بعد از چند بار غير مستقيم گفتن -به اميد اينکه با بفهميم- صراحتأ گفت بند و بساط کپي کردنو جمع کنيد، همه گفتن "حالا که نمي شه درس زنگ بعد رو نوشت، چه خوبه که بخوابيم" B-)!! و اين بود که وقتي از ته کلاس نگاه مي کردي نيمي از بچه ها کله ها رو گذاشته بودند ميز و نيمي ديگه همانطور در هوا داشتند چرت مي زدند (:| I-). اگه زنگ يه يه ربع بيش تر طول مي کشيد همه مي تونستيم صداي ناز خر خر کردن فاطمه رو بشنويم I-) !!
حوصله ندارم بگم واسه چي ما همه به اين حال و روز افتاديم براي همين نوشتن شرح وقايع پريروز (يک شنيه -افطاري مدرسه) رو به يکي ديگه واگذار مي کنم O:-)!!
بعد نوشت:
نمي دونستم که مي تونم انقدر با ادب پست بنويسم، فکر کنم از عواقب نوشتن متن ادبي براي زبان فارسي باشه
+
نوشته شده در شنبه 21 مهر1386ساعت 20:14  توسط محیا
|