سلام خدمت همه ی پيش های عزيز و بزرگ!!!!!!!
وااای جداً ما پيش دانشگاهی هستیما!!!!!!!![]()
حالا غرض از اينکه با همه ی مشغله ی درسِم(!) اومدم که يه چيزی بنويسم :
خواستم جواب يکی دوتا از کامنتا رو بدم در مورد خل و چل شدن و ...
می خوام بگم چرا بايد خل شيم آخه؟؟؟ مگه چه شونه اين روزايی که داريم می گذرونيم؟! ![]()
نمی دونم کيا متن اول دفتر کار رو خوندن... اما به نظرم اگه با اين ديد بخوايم به امسال نگاه کنيم ديگه می تونيم از لحظه لحظه ی اين روزامون بهتر استفاده کنيم (حتی استفاده های غير درسی ... همون چيزی که اين روزا انگار همه فراموشش کرديم... با هم بودن... زنگ های تفريح همه دوتا دوتا يا نهايتش سه چهارتايی با هم هستيم... نه هيچ شوری داريم، نه هيچ... . خُب معلومه اگه اين جوری پيش بريم خل می شيم)
بياين سعی کنيم همه ی درس و تکليف و امتحان و تست و .... هيچ کدومشون به روزهای قشنگمون مسلط نشن... دعا کنيم آخر سال همه ی اين درس خوندنا در راهی بوده باشه که رشد روحی هم برامون به همراه داشته باشه (يکی می گفت سال پيش به خاطر همين سختی هاش می تونه باعث رشد معنوی هم بشه!) دعا کنيم که آخر سال حتی به هم نزديک تر شده باشيم ، نه اين که به خاطر مسائل رقابتی يا بهتر بگم همون حس پنهان کاری که در زمينه ی مسائل درسی و ... تو دخترا هست، همين رابطه ی بييييييييبی هم که داريم کم رنگ تر و بی روح تر شده باشه... بخوايم که روزی نياد که انقدر سرمون تو کتابمون باشه که يادمون بره به هم سلام کنيم... و مهم تر از همه ی اينا دعا کنيم که هممون موفق شيم و به اون چيزی که به صلاحمونه برسيم ...![]()
هِی گفتم دعاکنيم چون هم امروز روز خيلی خوبيه و هم کلاً اين ماه و ماه بعدش و ماه بعديش از قشنگ ترين ماه ها هستن ... خدا کنه که بتونيم به زيباييشون پی ببريم...![]()
پس خيلی خيلی دعا کنيد
«به نام خدا»
اول از همه هدفم از اينكه اين شعرو انداختم تو وبلاگ: ليلا جونم اين شعرو مي خواست گفتم بياد از اين طريق برش داره، نه اين كه يه وقت خودم هم قصد داشتم بذارم تو وبلاگا!!!
اهل روشنگارم
روزگارم بد نيست
تکه ميزی دارم، خرده عقلی، سر سوزن شوقی
ناظمی دارم بهتر از ناظم ها
دوستانی بهتر از دشت پر از عشق و صفا
و معلم که در اين نزديکی است
لای اين نيمکت ها، پای آن تخته سياه
روی سکوی کلاس، روی فکر من و تو
من شاپرلاسم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه، مُهرم خودکار
درس سجاده ی من
مشق از پنجره ها می گيرم
در کلاسم جريان دارد فکر، جريان دارد نامه
همه ذرات وجودم متبلور شده است
من دروسم را وقتی می خوانم
که ندايش را آن کلاسی داده باشد سر زنگ تفريح
اهل روشنگارم
پيشه ام خرخوانی است
گاه گاهی نامه ای می اندازم با يأس
در صندوق حرف های خودمانی
تا به اندوه دل شاپرلاس
که در آن بس حرف هاست
گوشتان باز شود ...
چه خيالی، چه خيالی ... می دانم
نظرم بی فايده است
خر ما از نوزادی دُم نداشت
خانم پارسا از من پرسيد: چند تا بيست می خواهی؟
من به او گفتم: دل خوش سيری چند؟
معلم درس می داد
حرف هم مي زد، حرف های قشنگ
خط خوبی هم داشت
جنگ يک مسأله با شاپرلاس
فتح يک زنگ با اول مهر
قتل يک لبخند در آخر ترم
سال اول شايد
درس بی فلسفه می خوانديم
حرف بی اجازه می زديم
تا معلم برگه در می آورد، دست فواره ی خواهش می شد
تا کلاسی کَنسل می شد، سينه از ذوق زيادی می سوخت
گاه حورزانه صورتش را پس پنجره می چسبانيد
نگوری می آمد، دست در گردن او می انداخت
و ندا سر می داد: ای الهه ی ناز ...
چيز ها ديدم در دبيرستان
من کسی را ديدم از معلم ها پذيرايی می کرد
صبح روی ميز آنان، نان بود، سبزی دور پنير بود، گردو بود
دانش آموزی ديدم، در به در می رفت، نمره ی بيست می خواست
و شاگردی که به يک نمره ی دَه راضی بود
سر بالين پيشی نوميد کوزه ای ديدم لبريز سوال
ناظمی ديدم هنگام خطاب به ما می گفت شما
من کتابی ديدم واژه هايش همه از جوهر خشک
کاغذی ديدم از جنس کاه
و آمفی تئاتری که در آن اوج هزاران پايی
کوچه از شيشه ی آن پيدا بود
پرده ی سبز
خال های پرِ پروانه
عکس گيلاسی پشت سِن
ميز پيدا بود، نيمکت پيدا بود
تخته پيدا بود، درس پيدا بود
دوستی پيدا بود
آب خوری پيدا بود
دست خانم ميرابی يک عالمه گوشی بود
جای ما روبه روی دفتر ناظم ها بود
نام ما زمزمه ی شاپرک و گيلاس بود
روح ما شايد قوسی از دايره ی سبز سعادت بود
مدرسه جذبه ی دستی است که می آموزد
مدرسه بُعد درخت است به چشم گيلاس
مدرسه تجربه ی شاپرک است
مدرسه حس قشنگی است که شاگرد دارد
مدرسه ديدن يک باغچه از شيشه ی محصور کلاس است
مدرسه مجذور عاطفه است
مدرسه علم به توان ابديت
مدرسه ضرب پرسش در ضربان قلب است
مدرسه در آن وقت صفی از عشق و وفا بود
يک بغل آزادی بود
روز ول گردی در مدرسه پيش از عيد
بوی رفتن از روشنگار
ما کلاس خود را با عشق می شستيم پيش از عيد
با صدای خوشِ: عمله ها دسته دسته ...
من به ايوان چراغانی دانش رفتم
رفتم از پله ی پيش ها بالا
تا ته راه روی تنگ
تا کلاس تاريک
تا تخته ی ماسيده ی آنجا رفتم
من به ديدار کسی رفتم که به من می آموخت تست
رفتم، رفتم تا بعد
سفر ما به پيش
سفر شاگرد اين مدرسه به دانشگاه
فوران آه حسرت از دل
ريزش مرواريد از چشم ها
پرش شادی از شوق اوج
گذر خاطره از پشت سر شاپرلاس
بار خود را بستم، رفتم از رو...گر بيرون
دلم از حسرت با هم بودن پُر
هر کجا هستم، باشم
رو...گر مال من است
مشاور، درس، معلم، ناظم در ياد من است
چه اهميت دارد
من کجا هستم!
و اما بعد...
از سفر گرگان می گم براتون، ولی مختصر و تلگرافی:
قطار:جای جراحی و خلج خالی! من و زينب هم که غريب بوديم و حتی با يه غريبه! شماها هم که صفا سيتی! ولی چون پيشتون نبودم نمی دونم کی تا صبح دووم آورد که بيدار بمونه اونم با وضعيت فشرده ی امتحانای قبل از سفر(و هر چند که بعد از سفر هم از همين وضعيت شيرين بی نصيب نمونديم. به ترتيب: عربی- شيمی- هندسه/زمين ... بَه بَه ...
). و اتمام تِلِق تِلِق قطار ساعت 6 و نيم.
صبح تا ظهر: خواب و حموم و نظرخواهی پربار و پر نتيجه ی معلما!
ظهر: جنگل ِ............. ( آخرشم اسمشو ياد نگرفتم) و جوجه ای بس خوشمزه که درون رگ های نازنينمان جاری کرديم!
بعد هم قلعه ای در اوج تشنگی که هوای خنکش ما را بر آن داشت تا نيم ساعتی از جايمان جُم نخوريم! و بالاخره: ما سيرابيم، ما سيرابيم، ما سيراب هستيم و سيرابی نيستيم! و شعار ما: ما آب نمی نوشيم! درود درود درود، درود بر تشنگی! مرگ بر آب، بگو مرگ بر آب! تا خون در رگ ماست تشنگی همره ماست! و : شيشه ای آب ... !![]()
نزديکای غروب هم رفتيم جنگلی که حدود دو الی سه دقيقه پذيرای وجود ما بود! و شب هم همبرگر مممتازِ مجلسیِ تو پر و دوغ به جای سوپ- آن هم سی عدد-)
بعدشم که طبقه ی بالا در محفلی کوچک و صميمی تا دو نصفه شب مثلاً نمايش نامه ی روز معلم نوشتيم!
فرداش:گفتن ساعت 8 بريم بيرون ولی ما ساعت 9 با چشمای پُف کرده : ما حاضريم، ما حاضريم، ما حاضر هستيم و حاضری نيستيم!!!
و با کلی تاخير رفتيم روستای قرن آباد و توضيحات جذاب و کاملاً هوشيار کننده و نه خواب کننده ی او آقای محترم که ديرش هم شده بود و نهايتاً تشييع جنازه ای که شاهد آن بوديم!
بعد، امامزاده و جا گذاشتن خانوم شبيری در روستا! و لذت بردن از رودی که پايين امامزاده بود. ناهار هم باقالی پلو با تُن ماهی!!! و بعد از ظهر، بندر ترکمن و قايق سواری و خريد از مرکز خريد بزرگ و شيک آنجا.![]()
و اما شب؛ دست اونايي که سالاد ماکارونی درست کردن درد نکنه، ما که اين چند روز فقط به خودمون استراحت داديم، آخه آقامون گفته بود ديگه اين چند روز رو استراحت کنم و دست به سياه و سفيد نزنم! آخر شب هم که مراسم تولد پارتی برای زهرا- دختر خانوم رحمانی- ،فائزه شفيعی، سارا مدرسی و رضوان. از هرچی بگذريم از گلوهای گرفته ی اون شب نمی شه گذشت و جيغ هايي که سر کادوی خودمون کشيديم( و البته يک بار هم اشتباه جيغ کشيديم ... ) ![]()
و اما آخرين روز اقامتمان: صبح ساعت 5 و ربع از خواب نازنينما بلند شديم ولی باز هم وقتی رفتيم پايين سفره ی رنگين صبحانه را چيده بودند! ما فقط اعلام کرديم که از 5 و ربع بيدار بوديم. ![]()
و بعد بالا رفتن از کوهی که در اوج آن آبشاری بود، هر چند ما را به منتهای آن آبشار راه ندادند و فقط رضوان بالا رفت اما هر چه بود زيبايي بود و نتيجه ای جز خيسِ آب شدن نداشت ... و مهم تر آن که يادمان رفت فيلم نمايش را بگيريم!
می دونم کلی انتظار کشيدين تا خاطره ی آثار باستانی گرگان رو براتون بگم اما من که خواب بودم ، شما اگه بيدار بودين بگين چه طور بود : ........................................................................................................................................................![]()
بعدشم که مثل جنازه رفتيم غذای سفارشيمان را بخوريم ... و نمی گويم که آن روز منِ پُر خور هم گرسنه ماندم!
ده دقيقه ا ی بيشتر در ناهارخوران ( آن هم دقيقاً بعد از صرف ناهار) نبوديم. و زود برگشتيم به ويلایِ دوبلکسِ يک سرويسَه مون تا آماده ی رفتن بشيم. و چه آماده ای شديم ما :
رضوان جون خوابه، رضوان جون خوابه، صداتونو ببريد، رضوان جون خوابه!!!! ![]()
بَله همان کنسرتی که با ورود رضوان به « رضوان بيداره، ما بيدارش کرديم، خفه شيد آی بچه ها » تغيير کرد.![]()
در راهِ راه آهن هم مسجدی که در آن باز هم از ما پرسيدند: شما از قم اومدين؟؟؟؟؟![]()
و قطار ی که سوتش به ما ياد آوری کرد که تمام شد اين سفر نيز .... برو بچه جون ، برو، برو درست رو بخون، برو خرت رو بزن و دو سال ديگه بيا اينجا تا دوران دانشجويي ات را در علی آبادِکتولِ همين استان بگذرانی.![]()
از قطارِ برگشت هم که چيزی جز خواب
و قراری که گذاشتيم (الان بخوابيم و ساعت 4 و نيم پاشيم) يادم نيست!
خوب تموم شد، ديگه جداً برو بچه جون ، برو، برو درست رو بخون!![]()




